آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, April 14, 2002
بعد از اونهمه...اونهمه...اونهمه حرف ها
يه خورده از همهء اون چيزايي رو كه بايد بهت مي گفتم تو اين سالها و نگفته بودم رو گفتم ... كلي از خودم خنده م گرفته بود... بعد يك عمراسكارلت بودن مي خواستم نقش ملاني رو بازي كنم ... اونم جلوي تو! ... كاشكي ميشد شاخهايي رو كه داشتي در مياوردي ببينم! ... ديشب كلي انرژي مصرف كردي و يه چيزايي رو توضيح دادي ... يه چيزايي رو هم اطلاع! دادي ... يه چيزايي رو هم قبول كردي ... يه چيزايي رو هم دو در! ... اولش كه گفتي نميدونم چرا از ظهر تا حالا معده م يه جوريه؟! ، بهت گفتم : معدهء سمت راستت يا سمت چپ؟! ... اولش خنديدي و فكر كردي طبق معمول از همون تيكه هامه ... ولي همه چيز رو بهت گفتم ... طبق معمول جوابت سكوت بود و نگاه ... دارم فكر مي كنم كه اگه قرار بود منهم مثل بقيه ء دور و بريهات توي دنياي متداول روزمره ات مي بودم،(نه توي اون دنياي خاصي كه برات ايدهآله و زياد با مقياس هاي واقعي و مادي و رايج سازگاري نداره ، و منو تنهايي گذاشتي اون تو!) اون وقت چقدر رابطه مون دوام مياورد ... آيا اصلا به سال مي رسيد؟ ... چه برسه به چند سال ... بعيد مي دونم ... گاهي وقتا دلم مي خواد اين پارتيشن بندي هات رو بشكنم، ازشون بيرون بيام، بشم مثل بقيه و ببينم چي مي شه ... ولي نمي تونم ... از اول اينجوري اهلي شدم ... و اينجوري اهلي شدي ... هميشه از اين ترسيدم كه نكنه روزمرگي شامل حال تو هم بشه ... و خوشبختانه به اين نتيجه رسيدم كه انگار نمي شه... ديشب بهت گفتم كه هميشه از شرطي بودن و شرطي شدن بدم ميومده ...ا ز چارچوب و قانون و عرف و بايد و نبايد ... چيزي كه يكي از اركان اساسي ازدواج محسوب مي شه ... و شكوه هر رابطهء منحصر به فردي رو هم مي تونه كمرنگ كنه ... و براي همينه كه از ازدواج بدم ميا د... اون چيزي رو كه به آدم ميده هم ارز با اون چيزايي نيست كه آدم از دست ميده ... خيلي چيزاي ديگه هم گفتم ... چيزايي كه شايد شخصا براي من مهم نباشه، ولي براي اطرافيانت هست و اون اطرافيان! از من خواستن كه اينارو من بهت بگم ... ميدونم كه اين نقش بازي كردن آخرش منو از پا مينداز ه... ولي باز هم نقش فرشتهء نجات رو براي يكي ديگه بازي كردم(و شايد ته دلم راضي به اين كار نبود، اما راستش داشتم يه جورايي خودم رو هم محك ميزدم، اينكه ببينم خودخواهي و مطلق خواهيم هنوز برنده ميشه يا نه، كه خوشبختانه(در ظاهر!) و بدبختانه(در باطن!) برنده نشد و نيمهء روشنم پيش دستي كرد... بر عليه خودم و به نفع اون ... يه جور نقش ملاني وار! ... كه هيچوقت قبولش نداشتم! ... اما دقيقا همون برام پيش اومد!) اما آخرش موضع خودم رو هم گفتم گفتم بعد از سال ها يه كوزهء نفيس و زيبا و خوش نقش و نگار پيدا كردم ... همون چيزي كه سالها دنبالش مي گشتم ... و فكر مي كردم كه امكان نداره همچين چيزي وجود داشته باشه ... ولي ديدم دقيقا همونيه كه تو روياهاي من بوده ... بي كم و كاست ... حتي اون گرد و خاكي رو كه بعضي وقتا روش مي شينه رو هم دوست دارم ... لكه هاش ر و... همه چيزش رو ... و اگه هر كسي بخواد كوزه ش رو قشنگتر بكنه، اون جوري كه دلش مي خواد، بر عكس من دوست دارم كوزه م هميشه همينجوري باقي بمونه، بدون كوچكترين تغييري ... يه جور ايمان مطلق(هر چند شايد احمقانه!) حالا اگه به من بگن بايد يه مسيري رو طي كني با دوچرخه،مسيري كه پر از دست اندازه و پر از فراز و نشيب ... ميدونم كه اگه يه همچين جايي بخوام كوزه م رو هم با خودم ببرم، حتما ترك بر ميداره، حتا ممكنه بشكنه، ممكنه اونقدر بشكنه كه ديگه نشه حتا شكسته هاش رو به هم چسبوند ... توي همچين شرايطي، با وجود اينكه كوزه م رو از هر چيز ديگه اي تو اين دنيا بيشتر دوست دارم، با اينكه منحصر به فرده، با اينكه، با اينكه، با اينكه ... اما با خودم نمي برمش ... ميذارم توي ويترين باقي بمونه و خودم مير م... تنهايي و سختي راه رو تحمل مي كنم، ولي حاضر نيستم كوزه م ترك بخوره ... دلم مي خواد لا اقل اين يه چيز با ارزش زندگيم جاودان بمونه ... هميشه با همون تصوير، با همون شكوه،با همون زلالي ... و نديدنش هم برام مهم نيست، چون هميشه با منه،ا مكان نداره كمرنگ بشه، متزلزل بشه، امكان نداره... و بعد باز سكوت بود و سكوت بود و سكوت و خوشبختانه اينبارنگاهي نبود كه بخواد خيسي چشمهام رو نقضي بر حرف هام تعبير كنه و سبزي اطرافمون اونقدر سبز تر شده بود و اونقدر خيس تر كه نزديك بود تسليم خيسي چشمهام بشم اما سكوت...سكوت...سكوت و بعد از اونهمه ...اونهمه...اونهمه حرفهاي نا گفته اي كه در سكوتت جاري بود گفتي: درديست غير مردن ، كانرا دوا نباشد...................................... و باز من در بودنت غرق شدم... يكشنبه 25 فروردين |
|
Comments:
Post a Comment
|