|
Friday, May 17, 2002
پیش زهره بودم ، داشتم اینا رو می دیدم ، یاد این شعر افتادم :
...روی کوچهء برفی
رد پاییست که برنگشته
انگار قصهء توست.
من و تو چشمان یک صورتیم
با همیم و چه تنهاییم
برای پخته شدن رو به عشق آوردیم
سوختیم.
...
آنکه خداحافظ را ساخت
خود ، هرگز بر زبان نبرد.
...
قفس با بال همزمان متولد شد
ما ماندیم و حسرت پرواز...
|