آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, May 19, 2002
امروز موقع برگشتن حسابی منگ بودم. نمیدونم کی رسیدم پاسداران. وقتی به خودم اومدم دیدم همش آلجرنون تو مغزم بوده و بس. دوباره یاد فارست گامپ افتاده بودم. و یاد خیلی چیزای دیگه. وقتی جلوی اونهمه انار رسیدم، ناخودآگاه پیاده شدم. هر چند که آب انارهاش به اندازهء آب انارهای بغل کانون، طعم بچگی هام رو نمیده، اما بازهم آب اناره. من همینجوریشم فشار خونم پایینه. وقتی آب انار هم می خورم که دیگه هیچی، ولی یه حس خوب بهم دست میده، یه جور خلسه ، انگار هم هستم و هم نیستم. امروز هم همینجوری بود. داشتم به امروز صبح فکر می کردم." به اینکه آیا باید نشانه ها رو تعبیر کنم یا اینکه از کنارشون بگذرم. نکنه دوباره دارم زیادی شلوغش می کنم؟ نکنه این بار دیگه درست باشن؟ آگاهانه باشن؟ و خیلی نکنه های دیگه. راستشو بگم، دلم گرفته، یه جورایی غصه دارم، دلم یه چیزی رو می خواد که نیست، چیزی که باز اون غرور احمقانه باعث گم شدنش شده، هی می خوام چشمهامو ببندم و بگم بی خیال، ولی دلم می گه نه خیر، این بار دیگه نه." تا رسیدم به آب انار. بعد که یه عالمه با آب انارم پیاده راه رفتم ، دوباره یاد مهمونی فردا افتادم. یه عالمه مهمون داریم و من یه عالمه کار! بهتون نمی گم کارهام چیا هستن، چون دیگه لابد تکفیرم می کنین. ولی یه چیزی، مگه ما انتخاب کردیم که کجا به دنیا بیاییم؟ تو چه خانواده ای؟ با چه سرنوشتی؟ خلاصه این جوری ها بود که رسیدم خونه. با یه سردرد حسابی که البته عادت داره با یه استامینوفن بره دنبال کارش. بعد یه خورده خوابیدن با کلی عذاب وجدان به مناسبت مهمونی فردا(!)، اومدم اینجا. مسنجرم رو که باز کردم، دیدم دو تا از بچه ها، چند تا لینک برام فرستادن. خوندمشون. میل هام رو هم خوندم. و......................... انگار یه عالمه دیگه آب انار خورده باشم. بهم گفتن سبلان کجاست. بهم کلی چیزای دیگه هم گفتن. خیلی چیزای دیگه که نمی دونستم ، یا قاعدتا نمی بایستی بدونم!
راستش دنیای مورد علاقهء من این دور و بر هاست. این جا هایی که منو از زندگی واقعی و روزمره م جدا می کنه. باعث می شه فراموشش کنم. باعث می شه لااقل برای مدت کوتاهی با یه لباس عاریه برم قاطی بقیه ء آدمها، بدون اون سرنوشت تحمیلی، فارغ از همهء خط کشی ها. اما یه وقتایی آدم می بینه اینجا هم یه جور دیگه نگاهش می کنن. من قصد نداشتم بگم منو ببینین. فقط چیزی رو که تو دلم بود گفتم. چیزی رو که احساس کرده بودم. همین. بقیه ش رو هم پاک می کنم. اصلا ما رو چه به این حرفا، مگه نه؟ راستی بعضی از اون لینک ها اینا بودن. مرسی از همه. ٭ سبلان اينجاست... سبلان محلهء تقي ريزه است، محلهء عباس تايسون، محلهء ذبيح. محله اي كه بهزاد با معدل 19 شاگرد اول دبيرستانش بود، وقتي كه همه اميد داشتند قهرمان كشتي جوانان شود، وقتي همه منتظر ورودش به دانشگاه بودند با 7 كيلو ترياك دستگير شد تا پدرش از غصه دق كند. كارگري كه ميخواهد بچه اش را با خود به سر كار ببرد لابد ميترسد از اينكه كودكش در كوچه پس كوچه هاي سبلان بزرگ شود. سبلان جايي است كه وقتي گذارت با كفش مهماني به آنجا بيفتد، نميداني از ترس كلام غير بهداشتي بچه هاي زير 7 سالش به كدام طرف فرار كني. سبلان ساقي هايش معروفند. اما سبلان مثل محلهء من و مثل اكثر محله هاي تهران از جاهاي متوسط نشين اين شهر است. در سبلان كسي از نداري نميميرد. دوستي داشتم ساكن محله اي در جنوب تهران كه رتبهء كنكورش زير 300 بود. دانشجوي مكانيك شريف بود. پسر بزرگ خانواده اش بود. پدرش كارگر بود. 8 برادر و خواهر كوچكتر داشت. يك شب خوابيد و صبح بيدار نشد. ميداني چرا؟ كم آورد. دق كرد. چون خانه شان تنها يك اتاق بود و براي بچه يازدهم جائي نداشت... به اين فكر ميكرد كه اگر بخواهد ساعت 8 صبح به امتحان دانشگاهش برسد، ساعت 5 صبح بايد از خانه بيرون بيايد يا زودتر. چون پول بليط اتوبوس را نداشت. اگر پاي برادرش ميشكست خبري از يك صندلي چوبي در خانه اش نبود، پس فكرش هيچوقت به ابهت مبل ها نرسيد. ذهن پر شده با بربري او، هيچوقت در روياي بادام هندي و مغز آجيل شكلاتي نبود... ميگويند در زمان جنگي به لويي چندم گفتند كه مردم گرسنه اند، حتي نان هم ندارند بخورند. جواب داد: اشكالي ندارد بگوييد كيك بخورند. چند نفر از ما هستيم كه اگر درد اين ملت را بشنويم، در جواب ميگوييم "خوب كيك بخورند" ؟ ... تقصير ما كه نيست؟ مگر نه؟ عرض شد در ساعت 3:51 PM توسط رضا 4 تا نظر ● ميان ماه من تا ماه گردون : سال 73 كه جواني ترگل بودم و باد در دَماغ و آرزو در دِماغ، هم دانشگاهي مونثي داشتم كه يكي دوبار دور از چشم انجمنهاي رنگ و وارنگ، فرصتي دست داد تا با وي صحبتي بكنم و همينكه شروع كردم از شعر و موسيقي و هنر افاضه كردن، صحبت به يك آهنگ از يك خواننده غربي كشيده شد و اين شازده خانم حين حرفاش از من پرسيد كه ضبط ماشينت CD داره يا نه ؟ من كه از حرفش خنده ام گرفته بود، چون اون موقع من حتي يه موتور هم نداشتم كه بوقش رو بزنم، گفتم والله راستش رو بخواي من ضبط خونه ام هم CD نداره چه برسه به ماشيني كه ندارم داشته باشه. اين خانم كه از تعجب دهنش وامونده بوده و باورش نميشده كه ضبطي وجود داشته باشه كه CD Driver نداشته باشه، همونجوري كه با بهت بهم نگاه ميكرد گفت پس شما با چي موزيك گوش ميدين؟ اولش فكر كردم كه از اون كلاسهاي الكي و طاقچه بالا گذاشتنهاي آدمهاي تازه بدوران رسيده هستش و من سركارم، اما وقتي سوالهاي بيشتري ازش كردم، ديدم نه بابا اين خانم بقدري در رفاه بزرگ شده اند كه تصور اينكه بشه با يه ضبط قراضه تايواني به موزيك خارجي گوش كرد واسش غير قابل باور هست. در نظر بگيرين سال 73 خود ضبط CD دار هم از وسايل تجملي خاص بود حالا چه برسه به ضبط CD دار ماشين... اگر دستم رسد بر چرخ گردون _______________از او پرسم كه اين چونست و آن چون يكي را داده اي صد گونه نعمت ______________يكي را قرص جو،آلوده در خون زّت زياد □ نوشته شده در ساعت 6:28 AM توسط 316 baakereh 2 تا نظر No Comments! نوشته شده در ساعت 4:40 PM توسط Reza hamid reza || 3:30 AM شنبه28اردیبهشت |
|
Comments:
Post a Comment
|