آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, May 20, 2002
...فقط یه خوده مونده بود به ساعت پنج
یه چیزی حدود نیم ساعت یا شایدم سه ربع مهم این بود که داشت ساعت پنج می شد اما گفتی: گیرم انداختن. من با یه عالمه لبخند هیچی به روی خودم نیاوردم اما ته دلم یه چیزای دیگه بود خیلی چیزای دیگه که دلم می خواست بدونیشون طبق معمول فقط گفتم: مهم نیست ، بی خیال. ... می دونم که گیرت انداختن بهت ایمان دارم اما به اندازهء ایمانی که بهت دارم ، یه سوال هم دارم: کیا گیرت انداختن؟ " گاو ها" یا " خوک ها" ؟ می فهمی چی می گم؟ بقیهء سفیدی ها رو خودت بخون. فقط اینو بگم که امروز ساعت پنج نشد عقربه ها خودشون یه راهی برای عبور پیدا کردن بدون اینکه دیده بشن. اما ما اما من و تو ... بی خیال این نیز بگذرد سفیدی ها رو خودت بخون... دوشنبه30اردیبهشت |
|
Comments:
Post a Comment
|