آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, May 28, 2002
عرض شود خدمت شما که بهله قربان ، زندگی هم چنان ادامه داره ، با همهء فراز و فرود هاش ، حتی اگه همه ش فرود باشه ، سقوط باشه ، بازم می گذره . ولی "اون سقوطی که نميفته ، اون دردناکه." ... نگرانی شما هم بی مورده . مثلا همين فردا ، قراره صبح با بچه ها بريم سينما فرهنگ ، شام آخر ، هر چند که من ديدمش . بعدشم ناهار می ريم جام جم که می دونی من خيلی دوستش دارم ، به خصوص اون نوشيدنی مخصوص پاريس رو. تازه عصر هم ممکنه نرم سر کلاس و به جاش برم جلسهء محمود دولت آبادی و بهنود . ممکن هم هست بيام اون ورا ، هم لپ تاپم رو بگيرم ، هم یه رم . ولی اين به اين معنی نيست که بيام پيش تو ، می گم بفرستيش پايين پيش "آ" اينا . پس فردا هم صبح می ريم کوه ، می خوام ببينم ولنجک بدون تو چه رنگيه . ظهرش هم که بيرونيم . عصرش رقصنده در تاريکی رو می بينيم توی حوزه هنری ، شبش هم که کنسرت چهل دف . هوووووم ... جات خاليه نه ؟ این همه جا بی تو ... ولی می گذره ، اينايی رو هم که می بينی می نويسم ، نشتی های یه روحه که داره آب بندی می شه ، اولشه ، وقتی آب بندی شد ، ديگه نشتی نمی ده . تازه فقط واسه خودم می نويسمشون ، خوشبختانه تو آدرس سفيدی های منو نداری . ... خوب می بينی ، هنوز می گذره ، اما تو چی ؟ تو از حالا به بعد چيکار می کنی ؟ سوال خنده داريه نه ؟ دوباره غرق می شی تو کار . کار ، کار ، کار ... دوباره مثل قبلا ها واست فرقی نمی کنه که فيلم خارجی آخر شب سينما فرهنگ چيه . که آسمون چه رنگيه . آفتاب داره يا از اون هواهاست که من دوست دارم . ديگه باز کم کم يادت ميره که اون پايين ، بيرون اون دفتر دل باز آفتابيت با پنجره های تمام قدی که رو به درخت های وليعصر باز می شن ، زندگی جريان داره . ديگه اون پلکان خارجی پايتخت ، حوصله ش از دست اون همه اراجيف ما و خداحافظی های طولانی مون سر نمی ره . حتی ممکنه ديگه گذارت به اون طرف نيفته ، آخه پيشرفت کردين ، رفتين برج B ، تازه صعود هم کردين ، اونقدر رفتين بالا که آدم مجبوره به جای اون پله های دوست داشتنی ، از اون آسانسورهای بدرنگ دلگير لاک پشتی استفاده کنه . باز کم کم حل می شی ، گم می شی ، باز یادت می ره که سال ها قبل مردی بود که خودش رو تو دل کوه و جنگل ساخت ، اونقدر مبارزه کرد با خودش و درونش و بیرونش که آخرش شد استاد هنرهای رزمی ، که آخرش شد مردی روشن که به نور هم اصالت می بخشيد . باز یادت می ره مردی رو که اون همه کتاب خونده بود ، که من کتابخون پر مدعا جلوش کم مياوردم . باز یادت می ره اون مردی رو که همه چیز رو زیر پا گذاشت برای رسيدن به هدفش ، و هيچ وقت ايمان به عقايدش رو از دست نداد . " مردی برای تمام فصول " . باز یادت می ره که چه چيزهای کوچيکی باعث شد نگاهت عوض شه ، باعث شد زندگيت يه طعم ديگه پيدا کنه . باز دوباره می شی همون خرس مهربون که فقط چشم هاش بلدن حرف بزنن . يا به قول بچه ها آدم آهنی مهربان . ... بگذریم ، می شه مثنوی هفتاد من کاغذ . فقط از اين دوباره حل شدنت دلم می گيره . م م م م . باشه ، خيالی نيست .
" شايد که ما نيز عروسک های کوکی يک تقدير بوده ايم . ... جدايی نا گزیر بود اما آنچه از آن گريزی نيست لحظاتی ست از پريشانی تا فراموشی. اما چه باک زمان ، خدمتگزار خوبی ست. " |
|
Comments:
Post a Comment
|