آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, May 7, 2002
دیشب عاشق یک خنده شدم
سر تقاطع ولیعصر، فرشته تو ماشین منتظر بودیم تا اون یکی ماشین هم برسه و بریم سفره خانه شام بخوریم. جلوی در همون رستورانی که کله پاچه و دیزی و ... داره، یه دخترک ریز نقش هفت هشت ساله نشسته بود با یه ترازوی قراضه جلوش... با خنده چند تا سکه رو به طرف یه پسربچهء مشابه خودش دراز کرده بود و نگاهش می کرد. پسربچه پول رو گرفت و رفت، و چند لحظه بعد با یه یخمک برگشت، با یه یخمک نارنجی ، و دخترک نگاهش کرد و خندید. فقط آرزو می کردم اون لحظه دوربینم همراهم بود. خندهء خالص و از ته دل. خنده یی که همه ش خنده بود. وقتی می خندید لپاش چال میفتاد و یه جوری هم می خندید که انگار در سرزمین کوچیک خودش، هیچ غمی نداره. خنده ش بی اختیار آدم رو مجذوب می کرد و جالب اینجا بود که هر رهگذری هم که اون رو می دید، چند لحظه ای محو تماشای خندهء دخترک می شد. خلاصه اگه یه روز از ولیعصر رد شدین و رسیدین به سر فرشته، یه نگاهی بندازین، شاید شما هم یه دخترک ریز نقش رو دیدین که روی یه پیت حلبی نشسته و می خنده و لپاش هم چال میفته ، و اونوقت شاید شما هم مثل من مجذوب خنده ش شدین... |
|
Comments:
Post a Comment
|