آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, May 4, 2002
دلم می خواد قصهء اون آقا غولهء مهربون و ترسناکی که دختر کوچولوی قصهء ما رو تو قصر شیشه ایش زندونی کرده رو یه روز براتون بگم... اسارتی که زندانبانش تو وجود خود دخترکه... و سر دو راهی قرارش داده... الان همین قدر بگم که یه روزایی این آقا غوله بد جوری گرد و خاک می کنه، سیاه می شه، ترسناک می شه، اونقدر که خواب رو از چشمهای دخترک قصهء ما می گیره... اما بعدش اونقدر پشیمون می شه و مهربون که دل دخترک هم به حالش می سوزه... دل من هم به حال دخترک می سوزه... داره بین وجدان، عذاب وجدان، ترحم و نفرت دست و پا می زنه... هیشکی هم نیست که کمکش کنه... منم فقط بلدم یه خورده از قصه شو تعریف کنم... آخه منم نمیدونم چه جوری می شه کمکش کرد... بیاین دعا کنیم براش یه معجزه اتفاق بیفته... آخه دیگه خیلی گناه داره... خیلی خسته شده...
|
|
Comments:
Post a Comment
|