آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, May 20, 2002
از قاصدک که بوی بهار دارد و طعم باران...
● در را بستم تا نه تازه واردي از گرد راه برسد و نه كسي بازگردد. با اين همه هر كس خواست ,آمد. در را بستم تا اگر آمده اند كه بمانند ,بمانند و اگر بازگشته اند كه بمانند , ترديد نكنند. با اين همه هر كس خواست ,نماند.رفت. در را بستم.همه مي آيند كه بروند. تنها منم كه سر بر درِ بسته مي كوبم. ● چرا لبخند مي زني؟ چرا مهرباني مي كني؟ چرا عزيزم مي خواني؟ بگو كه همه چيز سوخته است و بر باد رفته است و نيست شده است.بگو كه من ديگر خاطره هم نيستم.يكي هستم از هزاران. بگو! چرا دوباره سكوت كرده اي؟ من اينجا نشسته ام. هميشه. هنوز. نكند دوباره نمي بيني؟ ● گلو رگهايي دارد همريشه با طناب بعضي ها از درون خفه ميشوند. نانام |
|
Comments:
Post a Comment
|