آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, May 26, 2002
امروز اون خانوم اومده بود خونه مون . یادم بود سلامت رو بهش برسونم . وقتی اومد تو اتاقم ، پای کامپیوتر بودم . ازش پرسیدم : بچه داری؟ خندید و گفت : یه عالمه . پرسیدم : بزرگن؟ گفت : پسر بزرگم همسن توه . ... گفتم : " یه دوست از این تو بهت سلام می رسونه . می گه بهت بگم یه روزی می رسه که دیگه توی سبلان غم نخواهد بود . و دیگه سبلان ترسناک نخواهد بود . نمی دونم اون روز کیه ، ولی می رسه . ... می گه بهت بگم من سبلان زیاد اومدم . و نترسیدم . و نمی ترسم . " ... بهم نگاه کرد ، نگاهی که توش ناباوری موج می زد ، رد پای دیگه ای تو چشم هاش نبود ، شاید فقط ناباوری و اندوه ... بعد یه لبخند تلخ زد و گفت : " خانومی ، چیزی می خوری برات بیارم ؟ " ... دیدی قاصدک ، اونم باورم نکرد ...
|
|
Comments:
Post a Comment
|