آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, June 18, 2002
اون قدر روی سطح خاطرهء دريا خوابيدم که آخرش خورشيد تبخيرم کرد .
حالا هی دارم سبک می شم و سبک . هی دارم از خاطرهء دريا دور می شم و دور . دارم می رسم به ابرا . حالا شايد از ابرا رد بشم و برسم به خورشيد ، اون وقت ديگه قطره نمی مونم و محو می شم . حل می شم تو خورشيد . شايدم به خورشيد نرسم ، ولی بمونم پيش ابرا ، اون وقت هميشه سبک و سفيد باقی می مونم ، با خاطرهء خورشيد . شايدم دوباره سرد بشم ، بارون بشم ، برگردم به سطح خاطرهء دريا . بازم خوبه . خاطرهء سردی دريا و گرمی خورشيد رو که دارم . تازه خاطرهء پرواز هم هست . خاطرهء رقص با خورشيد روی سطح صيقلی برف ، بالاتر از همهء ابرای دنيا ، نوک يه قلهء خيلی خيلی بلند ، کنار يه چشمهء زلال ، که آبش رو از خورشيد می گيره . خورشيد سرزمين برف ها . |
|
Comments:
Post a Comment
|