آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, March 16, 2003
بعضی روزا هستن که آدم دلش می خواد لحظه لحظه ش رو به خاطر بسپاره . شادی های کوچيک کوچيک يهو از در و ديوار هوار می شن سر آدم و آخر شب می بينی که نزديکه قلبت بترکه ، چون اين همه دوست داشتن توش جا نمی شه .
××××× صبح هر جوری بود به خير گذشت . احساس می کنی خيلی عصبانی و بد اخلاقی و بايد گاز بگيری ، اما خوب همه صلح جويانه از کنارت رد می شن . راستش ته دلت هم از کاری که داری می کنی راضيه ، فقط کمبود وقت وحشتناک به اين روزت انداخته . ××××× اون خرس عروسکيه رو که می خری ، اخلاقت مياد سر جاش . هديهء تيله ها رو هم که می خری ، ديگه از اساس خيالت راحت می شه . بستهء طلسم شده رو هم که پست کنی ، به طور کلی آخيش ! ديگه اصلا مهم نيست که ساعت به اون خوشگلی رو که يه قرنه دلت می خوادش ، واسه مامانت بخری برای تولدش . ××××× يک تلفن بزرگوارانه ( ! ) از خوک اعظم وسط شلوغی ميدون ونک . خوبيش اينه که هر چی از نظر اين موجود ، خبر بد باشه ، برای من بهترين خبر دنيا محسوب می شه . اميدوارم لااقل تا آخر عيد اوضاع به همين منوال باشه ! ××××× از دور که چشمم به پاکت آبی و آرم waterman افتاد ، شستم خبردار شد که جريان چی بوده . اما خوب ، قرار بود خوش اخلاق باشم ! يه وقتايی آدم از اساس می مونه در مقابل وضعيت های متفاوت چه عکس العملی نشون بده . يکی از بدترين وضعيت ها اينه که در مقابل هديه ای قرار بگيری که نبايد . حالا بماند که کلی هم تو دلت داری ذوق می کنی . اما يه گوشه از مغز نيمه تعطيلت سيگنال می فرسته که نبايد بگيريش بچه جان ، کی می خوای آدم شی پس ؟ خوب اين خيلی بد وضعيه . ولی با همهء اين حرفا ، خودنويس ترين خودنويس عمرت رو هديه می گيری با يه عالمه بوی گل مريم ... رويای کوچک پيچيده در عطر گل مريم . ××××× از راه نرسيده بازم عيدی می گيری . از پاييزی و قرمز . هديه هاشونو می دی ، هر چند که باور نمی کنن توشون خالی نباشه ! آخرين باريه که به عنوان دانشجوی سابق اونجايی . يه جورايی دلت تنگه ، اما بی خيال . بذار هم يه خورده تيله ها نفس بکشن ، هم خودت ! ××××× يکی نه بلد بود حرف بزنه ، نه بلد بود جلوی خنده شو بگيره . قيافهء يک عدد نازنين منقبض ( يا شايدم منبسط ! ) به شدت ديدنيه . ××××× بازم يه هديهء ديگه ! يه سی دی توپ شامل قصه های سوپر اسکوپ زمان بچگی هامون . گاليور ، گرگ بد گنده ، زورو ، گربه های اشرافی ، تيزچنگال ماهيچه دوست ، عليمردان خان ، ... . مرسی زياد ، آقای اژدها . ××××× خوب آخرين باره که باشه . با آخرين بار تو که دنيا به آخر نمی رسه ، می رسه ؟ ××××× پايتخت . با نازنین اومده بودیم دنبال یه سی دی . همین جوری که داشتیم واسه خودمون می گشتیم ، يهو تو يکی از مغازه ها چشمم افتاد به بچه ها . اونقدر تحويل گرفتن که مجبور شديم بريم تو مغازه . بعد از يه قرن احوالپرسی ، تازه چشمم به تو افتاد که اونجا وايستاده بودی . خوب راستش خيلی جا خوردم . آخه دقيقا زمانی بود که می بايست مثل هميشه تو شرکت باشی . اونم بعد از حرفای شب قبل . اونم درست وقتی که داشتم به نازنين می گفتم ديگه بی خيال همه چی . حالا اونجا وايستاده بودی و پيروزمندانه لبخند می زدی . از اون لبخندا که يعنی از ديشب تا امشب ، زمان خيلی کمه ، اما تقدير بازی خودش رو تو همون فرصت کم هم بلده . که دست تو نيست ، دست من هم نيست ، که کوتاه بيا و لجبازی رو بذار کنار . خوب خنده م گرفته بود اساسی . حتی يه 24 ساعت هم نگذشته بود از حرفای من ، و باز طبق معمول بازی دست تو افتاده بود . اما جالب تر از من ، ديدن قيافهء يک عدد نازنين فريز شده بود . از اون قيافه ها که آدم منتظره هر لحظه بزنه زير گريه ! ( D: ) داشت به شدت سعی می کرد عادی باشه و من داشتم از خنده منفجر می شدم . نگاهت فقط مهر تاييدی بود بر حرف های ديشب . همون وقت که بعد از کلی صحبت از همه چيز ، ساکت شدی و گفتی : يک ساعت و نيم تمام بی وقفه فقط من حرف زدم . همه ش در طول اين مدت تلنبار شده بود انگار ... چقدر تغيير کردی . خيلی سخته که آدم بدون نگاه کردن به چشمات ، حالِت رو تشخيص بده . چشمها همه چی رو زود لو ميدن . اما صدات فرق کرده ... شدی مثل آدم بزرگا ، قاطی دنيای اونا . با دنيای خودت خيلی بايد فرق داشته باشه ، نه ؟ ..... از گاوه پرسيدی . اينکه آيا هنوز هست يا نه . اينکه اذيتم می کنه يا نه . گفتم ديگه کاری به کارم نداره . لزومی نداشت نگرانت کنم . از ابرا پرسيدی . گفتم ديگه هيچی مثل پارسال نشد . نه مهرش مهر بود و نه پاييزش پاييز . زمستون هم اومد و رفت ، اما بارونش ، برفش ، ابرش و برگای خيس خورده ش هيچکدوم اون بو رو نداشتن . گفتم : فکر می کردم پاييز که بياد درست می شه ، نشد . گفتم پاييز که بره ديگه حله ، نشد . گفتم زمستون ، اما اونم اومد و رفت . حتی بهار هم ديگه مال من نيست . از بادبادک روی پشت بوم پرسيدی . گفتم : يه عالمه نخ به دست و پام چسبيده . نمی تونم مثل اون وقتا تکون بخورم . گفتی : نمی خوای برگردی روی ابرا ، مثل اون وقتا ... چرا . دلم می خواد . بيشتر از هر وقت ديگه . اما ... به جاش گفتم : بی خيال بچه جان . دورهء اين حرفا گذشته . خنديدی و گفتی : باورت نمی کنم . ..... دلم می خواست اون باشه رو نمی گفتی ... دلم می خواست اون حرفا رو نمی زدم ... دلم می خواست اون نامه رو می خوندی ... دلم می خواست اون نامه رو واست می فرستادم ... دلم می خواست شب تموم نشه ... دلم می خواست بازم برگردم روی ابرا ... ..... امان از اين دل وقت نشناس که هميشه دوزاريش دير ميفته ... خيلی دير . |
|
Comments:
Post a Comment
|