آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, March 29, 2003
بر سر در خانقاه شيخ ابوالحسن خرقانی نوشته بود به زر :
هر که در اين سرا درآيد نانش دهيد . نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد . چه آنکس که به درگاه باريتعالی به جان ارزد ، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد . ده کوچيک و سرسبز خرقان . آرامگاه شيخ ابوالحسن خرقانی . ××××× جاده همين جور ادامه داره . اطرافش پره از درخت های سپيدار و تبريزی . کم کم هوا سرد و سرد تر می شه . کمی که جلوتر می ری ، نرسيده به جنگل ابر ، بايد بپيچی سمت راست . دهکدهء ابر . جاده باريک می شه و پريچ و خم و سرد . دور تا دورت درخته و ديوارهای کوتاه کاهگلی . برف ريز شروع می کنه به باريدن ، مه رقيقی جاده رو می پوشونه . کمی جلوتر برف و بوران شدت می گيره و کافيه پنج دقيقه از ماشين پياده شی تا قنديل ببندی . يه ده کوچيک ، با مردم مهمون نواز و خنده رو . بيشتر آدمايی که تو اون سرما می بينی ، خانومایی هستن که يا نون به دست دارن بر می گردن بالا ، يا ظرف به دست برای آوردن آب دارن می رن پايين . باد به شدت می وزه و اونا هم به سختی چادرهای سياهشون رو جمع و جور می کنن . وارد تنها مغازهء کوچيک اون حوالی که می شيم ، قريب بيست سی نفر مرد رو می بينيم که داخل مغازه جمع شدن و مشغول گپ زدن هستن . کمی پايين تر از آقايی آدرس نونوايی رو می پرسيم ، راه رو نشون می ده و با اصرار دعوتمون می کنه برای صرف چای . هر چی می گرديم نونوايی رو پيدا نمی کنيم . دوباره از آقايی آدرس می پرسيم و دوباره برای چای دعوت می شيم ، اونم با اصرار فراوان ! بالاخره نونوايی رو کشف می کنيم ، اما چند تا آقا با دست خالی در حال برگشت هستن و میگن نون نداره ، تموم شده . به آقای نونوا می گيم حتی يه دونه نون هم ندارين ؟ می گه حتی برای خودم هم نمونده . میگیم حتی يه دونه ؟ يه نگاهی می کنه و انگار دلش می سوزه ، می ره از اون پشت يه دونه نون بربری برشته برامون مياره و میگه اين سهم خونه بود . هر کاری هم می کنيم ازمون پول نمی گيره . می زنه به سرمون که بريم اون آقايی که دعوتمون کرده بود رو پيدا کنيم ، اما تو اون برف پيدا کردنش به اين راحتی نيست . پس باز دوباره جاده و برف های ريز يک دست . ××××× باغ های زرد آلو يکی پس از ديگری . زمين های سبز سبز سبز . و هوای سرد سرد سرد . بسطام . آرامگاه بايزيد بسطامی . و بعد منطقه ای در همون حوالی . دو طرف پُره از شکوفه های صورتی زرد آلو و درختهايی که شاخه هاشون بنفش و قرمزه . باغ ها ديوار ندارن . درخت های باريک و بلند تبريزی مثل حصاری باغ ها رو از جاده جدا کردن . تا چشم کار می کنه شکوفه ست و سفيد و صورتی و بنفش . آتيش و ترقه و فشفشه و بزن و برقص و خلاصه تلافی چهارشنبه سوری . آژانس های خانوادگی هم که کماکان برقرار ! زودتر برگرديم تهران که اين طفلکی ها هم کمی به کار و زندگی شون برسن ! شب در باغ هميشگی ، دوچرخه سواری ، بوی دود ، و خودکشی با قطاب و باقلوای خونگی . جای بعضی ها هم کماکان و به شدت خالی D: |
|
Comments:
Post a Comment
|