آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, March 5, 2003
گفت : ... و يه چيزی رو می خوام اعتراف کنم . تو جزء پيچيده ترين آدمايی هستی که ديدم . اين خوبه يا بد ، نمی دونم . مهم هم نيست . خوب و بد رو هر کس واسه خودش می سازه . اما می خوای بگم شبيه چی هستی ؟ ماهی . يه ماهی . خيلی شبيه هستی . من از همون روز اول سعيی برای گرفتنت نکردم ، برای اينکه اينو ديدم . اما وای به حال کسی که بخواد بگيرتت . هر کی می خواد باشه . دختر يا پسر ، به هر عنوانی . اون وقته که اگه يه کم فشار زياد بشه ، ليز می خوری .
گفتم : چه جالب . اولين نفری که اينو بهم گفت خرس مهربون بود . ( اون روز رو خوب يادمه ، طبقهء پنجم ، جلوی در ، موقع خداحافظی ... گفت : می دونی ، تو دقيقا مثل يک ماهی می مونی . تا وقتی تو تُنگ بلوری خودت هستی رو ميز و داری واسه خودت می چرخی ، آدم نگات می کنه و خيالش راحته که هستی ، اينجايی ، هر لحظه که بخوام پيشمی . اما کافيه بخواد دستشو دراز کنه و بگيرتت . حرکتت زياد نيست . آدمو گول می زنی . از دور که نگات می کنه ، فکر می کنه گرفتنت چه ساده ست . اما درست همون وقتی که دستش رو جلو آورده و حس می کنه تو چنگشی ، اگه کمی ، فقط کمی دستشو فشار بده ، ليز می خوری و دور می شی . اونقدر دور که ديگه دستش بهت نمی رسه ... ) گفت : خيلی چيزا می تونم از آيدا بهت بگم ، خيلی چيزا . اما نه ، دوست ندارم پشت ديوار بمونم . فقط يه سوال ... از کی ماهی شدی آيدا ؟ گفتم : شايد پنج شش ساله ، شايدم بيشتر . گفت : بايد بيشتر باشه . ماهی بودن رو خوب بلدی ، اما تو ماهی بودن ، لذتی نمی بينم تو چشمات . گفتم : آره ، سختيش بيشتر از لذتشه . گفت : می دونم . يعنی اينو ديدم . فقط يه چيزی بگم . هميشه فرار کردن گاهی آدمو خسته می کنه . حالا هر چقدر هم آدم به اين کار عادت کرده باشه . بعضی وقتا يه ديوار لازمه برای تکيه کردن . و من ديواری نمی بينم دور و برت آيدا . گفتم : آره ، درسته . ديوار نه . اما سيم خاردار زياد . ... |
|
Comments:
Post a Comment
|