آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, February 6, 2005
حالا همه جا تاريک است..
من مانده ام و تو و گوشه ای بلند از اين شهر شلوغ پر هياهو.. می بينی؟ به سادگی بستن يک پنجره همه چيز امن می شود و آرام.. آسمان اين جا که تويی ستاره دارد.. سال ها طول کشيد تا با هم به تماشای ستاره نشستيم، ها؟ ... حالا تو اين جايی و من آرامم.. دست هايت گرمند و نوازش گرند و مرا پناه می دهند.. در آغوشت آرام می گيرم و از لبانت ستاره می چينم.. حالا باز قلبت به تمامی زير گوش های من می تپد و پوستت داغ است و خون در رگ هايمان می دود.. ... همه جا تاريک است.. ستاره ها آمده اند تا پشت پنجره.. روی زمين می نشينم و خودم را رها می کنم در آغوشت.. چشمانم را می بندم و دوباره و چندباره آرزو می کنم کاش دنيا همين جا تمام می شد.. کاش معجزه به سادگی ِ يک اتفاق، می افتاد و من به زمين بازمی گشتم.. ... همه جا تاريک است.. هجوم تو خالی مرا پر می کند.. تب می کنم و دل به هذيان می سپارم.. دست دراز می کنم و سيبی از شاخه می چينم.. سيب را با تو قسمت می کنم و به دنيا لبخند می زنم.. ... شب در خلوتش شُره می کند و من از تو سر می روم.. ... حالا اين جا زنی ست که روی زمين راه می رود... گمان می کنی آيا اگر اين گونه سر به شانه ات بگذارم و در شعری کوتاه جهان را باژگونه بسرايم جبريل می تواند بم و خَش دار نجوا کند: تقدير چنين نيست؟ * *گراناز موسوی " لام " ××××× تو يک خاطره ای و من هم آدم کم حافظه ايم. تنها چيزی که به يادم می مونه شعره. اما آدما و خاطره ها بعضی وقتا با اين شعرا گره می خورن و باعث می شن اين جوری خاطراتم زنده بمونن. تو اما خاطره ی متفاوتی هستی. تو با نصف ديوان شمس گره خوردی... ولی اگر بخوام يه بيت بگم که خود تو باشه، می شه اين: مغبچه ای می گذشت ، راهزن دين و دل در پی آن آشنا ، از همه بيگانه شد هممم.. چی فکر کردی؟! فکر کردی می خوام بگم تو فسخ عزيمت جاودانه بودی؟! نه! اون مال شاملو بود. تو مغبچه بودی، شروع عزيمت.. اومدی و رفتی و زندگی چرخ خورد و چرخ خورد و هممون باهاش چرخ خورديم. ديدن تو ( يا شايدم بهتره بگم نديدنت ) شروع کنده شدن من بود.. اومدی و رفتی و من کنده شدم و غوطه ور، و بعد ديگه چرخ خوردن بود و چرخ خوردن ... از همه بيگانه شد... " ميم " ××××× عاشقشم.. با تمام وجود عاشقشم.. حتا تصور اين که نفس يکی ديگه به پوستم بخوره حالمو بد می کنه.. اما تشنه م.. تشنه ی اين که منو به اسم صدا کنه.. اما هميشه تشنه نگهم می داره.. می گه اگه عادت کنم به اسم صدات کنم، ممکنه جلوی ديگران اسمت از دهنم بپره و اوضاع به هم بريزه..من آدم حسودی نيستم. اما وقتی ديدم با وجود اون همه مشغله ی کاری موقعی که سين اومد شرکت خودش رو موظف کرد که چار ساعت تموم باهاش وقت بگذرونه، حسودی م شد.. آره حسودی م شد برای اولين بار.. دلم می خواست يه بارم که شده کار و بارشو بندازه دور و فقط منو بخواد.. فقط بخواد که با من وقت بگذرونه، بدون اين که موضوع کاری در بين باشه.. حسودی م شد چون سين يه آدم واقعيه تو زندگيش و حق داره توقع داشته باشه براش وقت بذارن، اما من فقط يه عاشقم، يه عاشق، اونم تو يه رابطه ی عشقی پنهونکی، وجود خارجی ندارم. تا وقتی بودنمو به رسميت می شناسه که ذره ای برای زندگی واقعيش تهديد محسوب نشم. تا وقتی خوبم که هيشکی از وجودم خبر نداشته باشه.. من فقط متعلق به بخشی از دنيای درونيشم و نه بيشتر.. اين باعث می شه فکر کنم من براش چيزی جز يک ماشين مکانيکی نيستم. گاهی فکر می کنم منو دوست داره چون مطمئنه عاشقشم. چون کس ديگه ای نيست که مثل من اين همه عاشقانه دوسش داشته باشه. چون هر آدمی نياز داره يکی اين جوری بپرستتش.. خيلی دلم می خواست بدونم اگه اين مانع های رنگ و وارنگ وجود نداشت، اگه آدم آزادی بود و می تونست به راحتی مسير زندگيش رو انتخاب کنه، آيا من رو انتخاب می کرد؟ .. " نون " ××××× پ. ن: واو ه ی. |
|
Comments:
Post a Comment
|