آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, March 17, 2006
خوب درسته که من بداخلاقم
درسته که بيشتر وقتا با يه من عسل هم نمی شه قورتم داد درسته که مودی هم هستم اما آدم که يه دفه ای دوست داشتنش يادش نمی ره که يعنی که اون بدقلقی ها به دوست داشتنه زياد ربطی نداره سقط من عينی هم يه هويی نيست کم کميه بعد علی رغم همه ی روزهای بد گذشته و روزای بد آينده خوب منکر تمام لحظه های خوبی که داشته م هم نمی شم و کماکان معتقدم دتس د لايف و اين که زندگيه با همه ی بالا پاييناش به خاطر اون لحظه هاشم که شده، ارزش زندگی کردن داشته داره و اگه از من بپرسن چه قدر زندگی کردی می تونم ادعا کنم که زندگی کرده م حداقلش اينه که می تونم ادعا کنم تا جايی که دستم می رسيده، چيزايی که خواسته م رو به دست آورده م تجربه شون کرده م از وسط يه عالمه چيزهای جور و ناجور چويس های دلخواه خودم رو انتخاب کرده م می تونم ادعا کنم که حسرت زيادی ندارم آرزو چراها اما حسرت نه حسرت کارهای نکرده، نه اينه که خوب، درسته که غر می زنم هی اما ديگه اونقدا هم متلاطم نيستم بازه ی بالا پايين شدنام اون قدا هم زياد نيست خيلی آروم ترم آروم تر و پذيراتر و واقع بين تر هندل کردن خيلی از تيزی های زندگی هم برام راحت تر شده ساده تر و سبک تر غلظت خيلی از حس هام کم تر شده کم تر و رقيق تر و گذشته از اين ها بزرگ تر شده م خيلی بزرگ تر |
|
Comments:
Post a Comment
|