آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, October 7, 2006
وان رو پر از آب داغ میکنم و يه عالمه کف با بوی سرد هميشگی. يه شمع شيکمگنده، يه ليوان آب هندونه، يه خوشه انگور ياقوتی، برقا هم خاموش. با اين که همه جا ساکته، اما صدای هزارتا آدم تو سرمه.
يکی میگه: تنها چيزی که آروم نگهم میداره اينه که مطمئنم منو به خاطر کس ديگهای ول نکرده. اگه میدونستم الان با مرد ديگهايه، آتيش میگرفتم. بهش میگم: اگه میخواد بره، بذار بره، اذيتش نکن. میگه: تقريبا رفته. اون يکی میگه: اگه آدم ديگهای اومد تو زندگیت، بهم بگو تا منم تکليفمو بدونم. میگم: مگه همين الانش تکليفتو نمیدونی؟ ديگه چه فرقی داره که تو زندگی من کی مياد و کی میره. میگه: الان نمیشينم تصور کنم همون چيزايی رو که با هم داشتيم، حالا تو با کس ديگهای داشته باشی. سومی زنگ زده میگه: آقای نامزد از شب تولد آقای همکلاسی تا حالا باهام سرسنگينه. میگم: چرا آخه؟! ما که کاری نکرديم که! میگه: لابد از اين ناراحته که ما چرا اينهمه با آقای همکلاسی پسرخالهايم. میگم: تو که بهش گفته بودی که. میگه: آره، اما انگار حالا که ديده، خوشش نيومده. تو میگی: ازت انتظار نداشتم. میگم: اهه، ما که حرفامونو زده بوديم که. میگی: آره، ولی دليل نمیشه هر کاری خواستی بکنی بعد بگی خودت گفته بودی. فکر میکنم: تو هم. میگی: بيا بريم لندن. اگه خودت باهام باشی ديگه شب ژانويهای ول نمیکنم يه هو برگردم ايران. فکر میکنم: دلم میخواست که. زنگ زده که: آخر هفته بيا دوبی، شنبه با هم برمیگرديم ايران. میگم: نمیتونم، تحويل پروژه دارم. میگه: ترم جديدت هنوز شروع نشده که! میگم: کاريه. تازهشم حوصلهی دوبی رو ندارم. میگه: پس من ميام ايران. گوشی رو میذارم. فکر میکنم: جهنم. دختره زنگ میزنه که: کِيه پروازت؟ میگم: کدوم پرواز منظورته؟! میگه: مامان گفت ميای اينجا آخر هفته. میگم: اهه، گمونم يادم رفته خودمو در جريان بذارم پس. میگه: نکنه نيای ها. کلی با بچهها برنامه چيديم ميای بريم اينور اونور، يه ديزی جديدم باز شده، تووووپ. میخندم که: حسش نيست. میگه: يه ماهيچهی برادران کريم میزنی، سر حال ميای. فکر میکنم: هییییی. آقای همکلاسی زنگ زده يه سوال بپرسه، میگه: چرا صدات اين جوريه؟ خواب بودی؟ میگم: نه، داشتم غصه میخوردم. میگه: ای بابا، غصه خوردن نداريما. کی چيکارت کرده؟ میگم: هيچی بابا، اندوهگينمه فقط. میگه: تا لباساتو بپوشی منم مهندسو پيچوندهم و رسيدهم دم خونهتون، میريم جاده چالوس، بوی شمال که به دماغت بخوره خوش اخلاق میشی. میخندم که: نوچ، نمیشم. میگه: تو فقط لباس بپوش، خودم بلدم چه جوری خوشاخلاقت کنم. میگم: سوالتو بپرس برو پی کارت بچه جان. فکر میکنم: هووومم. ... صداهه اما از همه بلندتره: چرا ول نمیکنی بری پی کارت؟ چرا نمیری اون جوری که بلدی زندگی کنی؟ بندا به تو چسبيدهن يا تو چسبيدی به بندا؟ تا کی میخوای اين جوری ادامه بدی؟ نگا کن دور و برتو. کیان اين آدما؟ چی میخوان از تو؟ تو کیای اصن؟ چی میخوای از اونا، از خودت، از زندگی؟ بس نيست به نظرت؟ وقتش نرسيده يه ددلاين واسه خودت تعريف کنی لااقل؟ خسته نشدی از اين زندگی عاريهای؟ ... يه نفس عميق میکشم، چشامو میبندم و سرمو فرو میبرم زير آب: صداها قطع میشن. همه میرن. همه جا آروم میشه يه هو. ساکت ساکت. فکر میکنم: خالیمه. يه لحظه از همه چی خاليمه. ميام بالا. چشامو باز میکنم. يه نفس عميق ديگه. حالا باز منم با همهی آدمهای پر سر و صدای توی وان. تنهايی پر هياهو. |
|
Comments:
مشکل با ددلاین حل نمیشه. اشکال از سیستم عامله! کی بود ادعا میکرد با همه چی کنار اومده؟ :دییی
ای پُسته چه همه شبیه قدیماس !
ولی انصافن بهتر بود سری به ماهیچهی برادران کریم میزدی دخترم. بد کوفتی است لامصب!ـ
injast keh cd laazem mishe.
Post a Comment
|