آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, October 25, 2006
اينقد هوا ابری يواش بود که آخرش ژاکتمو تنم کردم، گوشیمو پر از ماريزا و جوان بائز کردم، يه ماگ پر از شيرقهوه گرفتم دستم و قدم زنان راه افتادم طرف گالری گلستان، برای ديدن نقاشیهای دلآرا دارابی. گالری نسبتا شلوغ بود، قيافهها هم نسبتا وبلاگی. يعنی معلوم بود آدما طبق قرارهای وبلاگی جمع شدهبودن و داشتن همديگه رو بيشتر میديدن تا تابلوها رو! نقاشیها رو اما دوست نداشتم. بيشتر به نظرم شوآف اومد. يعنی چيز از ته دلی توشون نبود. چيزی نداشت که تو رو ياد يه آدم بیگناه محکوم به مرگ بندازه. بيشتر شبيه افسردگی و جلب توجه و شعار بود. نظر دو تا خانومی هم که ازشون سوال کردم، تقريبا همين بود.
عوضش هواهه اونقد دوست داشتنی بود که تا بولوار شهرزاد رفتم و برگشتم. هوووم.. حسم هنوزم شير قهوهی ابريه.. با موزيک متن فادو. |
قیافه ی وبلاگی !!؟؟
فکر کنم ترس از خانوم گلستانه که همیشه انقدر دست دست می کنه تا تاریخا تموم شن
تو اون حوالی آقای اعتماد امن تر به نظر میاد
جنگل ابر که می شنوم تو سرچ حافظه م ، صفحه ی سبز شما زود بالا میاد
هاها، بعدم بمیرم برامون که هیچ وسیله ی ارتباط منطقی تری به جز کامنت در زندگی مون وجود نداره انگار!!