آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, November 20, 2006
حرف مرا تنها از من بشنو
و بگذار تمام کلاغها از خشم بميرند* يادمه بچه که بودم، مامانم يه قصه از نادر ابراهيمی برام میخوند که خيلی دوسش داشتم. قصهی دو تا درخت که يکیشون اينور خيابون بود، يکیشون اونور، بعد اينا يه عالمتا همديگه رو دوست داشتن و نامههای عاشقانهشون رو به وسيلهی پرندهها رد و بدل میکردن. تا اينکه يه روز کلاغای حسود بدجنس وارد شهر میشن و شروع میکنن رابطهی اين دوتا رو خراب کردن، اونم چه جوری؟ خيلی نامردانه: با نقل قولهای دروغ، با پيغامهای عوضی. بعد يادمه که آخرش دوتا درختا از غصه مردن، و آسمون در تسخير کلاغها موند. يادمه اون وقتا چه همه غصه میخوردم که چرا آخه؟ چرا حالا که خودشون زندگی خوبی ندارن، شروع میکنن رابطهی بقيه رو خراب کردن؟ بعدتر که بزرگ شدم، شروع کردم به فهميدن چرايیش. بعدترش که برای خودم اتفاق افتاد، فهميدم حسادت هيچ دليل و منطقی برنمیداره، و وقتی يکی دچارش بشه، میتونه خطرناکترين و نامردترين موجود دنيا بشه. بعد کم کم ديدم حسودی آقايون با حسودی خانوما فرق میکنه. وقتی يه مرد بهت حسودی کنه، يا حسادتشو تحريک کنی، هر بلايی بخواد بياره لااقل سر خودت مياره. اما وقتی يه زن بهت حسودی کنه، شروع میکنه به خراب کردنت، جلوی ديگران، جلوی آدمايی که نبايد. تجربهی من بهم نشون داده حسادت زنا خيلی ناجوانمردانهست، خيلی شيک ميان در حقت نامردی میکنن و همه چی رو به هم میريزن و میرن، بدون اين که حتا چيزی نصيبشون بشه. فقط اين براشون مهمه که تو رو خراب کنن. يکی از سادهترين و کليشهترين ترفندهاشون هم همين نقل قولها و انتقال پيغامهای دروغه. دوباره بعد از مدتها تو همين چند روزه يه چشمهی کوچيکشو ديدم. اذيتم نکردا، فقط يه زهرخند اومد رو لبم که هی خره، باز يادت رفت نبايد به دوستهای دخترت اعتماد کنی؟ باز يادت رفت زيادی باهاشون پسرخاله نشی؟ واقعيتش اينه که آره، يه لحظه يادم رفت.. *نادر ابراهيمی |
ولی خداییش من دخترهایی دیدم که حسادت کردن ولی علیرغم حسادتشون دوست خوبی موندن و حتی از خودشون هم مایه گذاشتن...
(گرچه من فکر می کنم مردایی که باهاشون سروکار داشتی، آدم های معقولی بودن! چون من مردهای به مراتب بدتر از زن هایی که می گی دیدم!)
خاک بر سر هر چه کامنت شبه ادبی است