آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, March 6, 2007
پرستار رزا: من به معجزه اعتقادی ندارم.
بنينو: تو يکی بهتره داشته باشی. پرستار رزا: چرا من؟ بنينو: چون بهاش نياز داری. "تاک تو هر -- سلما رفيعی -- ماهنامهی هفت" خوبه که به معجزه اعتقاد داشته باشيم، چون به معجزه نياز داريم. گاهی خودمون رو در حال دست و پا زدن تو يک سياههی بیانتها میبينيم و مطمئنيم چيزی به جز يک معجزه نمیتونه نجاتمون بده. ايمان به معجزه يعنی امکان کورسويی از نور، هر قدر بعيد و هر قدر دور. امروزه آدم بايد خيلی احمق باشه که همين خرده روياهای کوچيک رو هم از خودش دريغ کنه. به ديروز فکر میکنم. به هوای يواش نمدار و کوچههای دربند و فرهنگسرای نياوران و دوستداشتنی که حتا ذهن صُلب من رو هم به تعظيم وادار میکنه. به معجزه فکر میکنم حتا، هرچند بعيد، هرچند دور. بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصهی او به سمع پادشه کامکار ما نرسد علیرغم تمام دودلیهام، و علیرغم اينکه تلفنزدنه عين شکنجه بود برام، زنگ زدم به استاد گرامی. بالاخره آخر عمری ياد گرفتم به آدما بگم که مهمن برام، بدون اينکه فکر کنم غرورم تَرَک برمیداره يا ضايعست يا چه و چه. بذار حداقل استاد دلشکسته يه خورده حس خود مهم بينی کنه و بدونه آدما قدرشو میدونن و دوسش دارن. خوب خوشبختانه ضايع هم نشدم و قبول کرد حداقل با من پاياننامه برداره، البته خوب کلی هم توضيح داد تا مطمئن شه من فهميدهم که داره چه همه لطف میکنه در حقم. منم سعی کردم کاملا بفهمم و خلاصه آخرش حس کردم که نه، صداش داره برق میزنه يه خورده. اينه که عجالتا اوضاع خوبه و پرستشگاه به راهه. البته کماکان من به جز يه مشت کلمه هيچ ايدهای ندارم تو ذهنم، چه برسه به نقطه و خط! سايت پلانش رو هم که ديگه بايد خدا خودش تفضلی بکنه، وگرنه که فضای به درد بخور برای پرستشگاه از کجا بيارم آخه اين شب عيدی! از اونجايی که پلکان فرار هنوز تکليفشون معلوم نيست و شيب رمپ پارکينگ فقط يه دو درصد ناقابل اضافهست و اينا، کاش يه آشنايی چيزی تو شهرداری منطقه هشت مشهد پيدا میشد میذاشت به جای پارکينگ به نيايشگاهمون برسيم!! |
|
Comments:
حالا واقعنی بلدی؟ یا فکر می کنی که بلدی؟!
که به آدما بگی مهمن واست .
Post a Comment
|