آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, March 9, 2007
Desire knows no bounds
يه شبهايی مثه دیشب شايد بيشتر اشانتيون زندگی باشن تا خود زندگی.. دموی کوتاهی از اونچه می تونست باشه، اما نيست.. که اگه بود شايد اينهمه هيجان و لذت نداشت.. اينهمه آرامش و اينهمه دلتنگی.. چشمهام رو باز میکنم.. هنوز سقف، صورتيه و هنوز تو هستی و هنوز همهچی مال ماست.. آخرين باريه که میبينمت؟ نمیدونيم.. هيچ کدوم چيزی بيشتر از همين که هست نمیدونيم.. چشمهامو میبندم و سعی میکنم تو رو گوشهای از ذهنم سِيو کنم.. برای تمام روزهای سردی که در راهن.. "تا ده سال ديگه همينجور خوشگل و خوشهيکل باقی میمونی، مطمئن باش" خوب پس هنوز ده سال ديگه وقت داريم بريم پولونزيا.. "شک نکن، میريم" میدونم که میريم.. تا حالا هرچی رو که تو خيالم بارها و بارها تصورش کردهم و از ته دل خواستهم، برام اتفاق افتاده.. میريم پس.. هاها، فک کن.. حتا ممکنه تمام سناريوی دستيار تادائو آندو شدن هم به واقعيت بپيونده.. هو نوز.. پس اما اينهمه اشک داغ چيه که هجوم ميارن پشت پلکهام و نمیذارن نگات کنم.. چرا وقتی جاش گروبان میخونه Jamas senti en el alma tanto amor Y nadie mas que tu, me amo چيزی ته دلم مچاله میشه و اندوه عميقی نشت میکنه تو تمام تنم.. چرا همين روياهای کوچيک به حقيقت پيوستهمون من رو از زير آوار دلتنگی و درد نمیکشن بيرون.. چرا دموهای دوستداشتنی زندگی تکثير نمیشن پس.. No voy a arrepentirme del ayer Amando te hise mujer Por el amor aquel, por serte siempre fiel Hoy tengo que ser fuerte y aprender میآيی و چون چاقويی روزم را به دو نيم میکنی نيمی، بهار هلهلهزن، توفانهای سرخوش نيمی که نيامده بودی هنوز و بوی نان کپکزده را میدهد. . . . میآيی و چون چاقويی روزم را نصف میکنی میروی پارههای تنم در اتاقم میماند. "شمس لنگرودی" |
آري يك بار ديگر بنا به سنت وبلاگستان فارسي ما وبلاگنويسان قصد داريم در كنارهم جمع شويم و به سنت حسنه احسان و نيكوكاري رنگ بويي نو ببخشيم.
مي خواهيم به دنيا نشان دهيم وسعت قلب ما فراتر از چند كلمهي محبوس در پشت شيشه هاي مانيتورهايمان است. ميخواهيم به دنيا نشان دهيم كه رنگ مهرمان رنگارنگتر از دنياي هزار رنگ سايبر است.
مي خوايهم پلي زنيم به ميان دنياي مجازي و دنياي پيرامون.
ميخواهيم بگويم كه وسعت قلبمان به اندازه ستاره هاي شبتاب آسمان است.
اما امسال با همان شعار هميشگي قرار هاي وبلاگي باز هم به دور يكديگر جمع خواهيم شد.
پس فراموش نكنيد ساعت 16.30 روز پنجشنبه 24 اسفند ماه 1385 در باشگاه وبلاگنويسان تهراني واقع در خيابان جلال آل احمد، مقابل بازار قزل قلعه، پارك گلها، منتظر شما هستيم
خوش هیکل در پولونزیا
لوبیا فردا زود بیا !
با اون پست روز زن و کامنتات و الخ کلا ترکوندی دیگه!
چه خبره برادر من؟
;)
برای نوشتن نام توست
جناب شمس این روز ها بد داره حال می ده که