آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, March 19, 2007
بيضی، خاطرهی خستهی دايرهای بود که داخل يک مستطيل گير افتاد. روزی که مستطيل پاک شد، بيضی هيچ وقت گرد نشد. از آن روز به بعد، کمين مینشست، مربع شکار میکرد و آن قدر اسيرش میکرد، تا لوزی شود. بعد آزادش میگذاشت و میگفت: "سخت نگير.. تقارن بيش از حد هم خوب نيست.. خيلی معمولی است!"
يک نوشتهی قديمی از شاهين دلتنگستان |
Mach mach echghiiiiiiiii :*