آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, April 27, 2007
عصرا که از سر کار دارم برمیگردم خونه، تو خيابونمون، يه خونهای هست که جلوشو نرده کشيدهن و از نردههاش يه عالمتا پيچک رفته بالا. يه کم کنارترش يه سطل گندهی شهرداريه. هميشهی هميشه دم اين سطله، دسته گلی، سبد گلی چيزی هست. با خودم فکر میکردم آدم واسه خودش که ازين سبد گلا نمیخره که، هر شب برا دخترشون خواستگار مياد يعنی؟ يا شايدم يه مريض لاعلاج دارن که عاشق گله.
تا ديروز که موقع برگشتن روزتر بود و هوا روشنتر، ديدم جلوی خونه پيچک-داره، يه ماشين وايستاده و از توش چند تا آقای موسفيد تر و تميز گل به دست پياده شدهن دارن میرن تو. قيافهی آقاها خاص بود، انگار هنرمندی، شاعری، نويسندهای چيزی باشن. گل دستشونم دوستانه بود، انگار که عادت داشته باشن به "برای آدم توی اين خونه گل آوردن". حالا ديگه فکر میکنم توی خونه پيچکيه، يه آدم هنرمندی مريضه که بيرون نمیتونه بياد، اما دوستاش و اطرافيانش هر روز براش يه تيکهی سبز و کوچيک دنيا رو پيشکش میبرن. خيلی دلم میخواد بدونم کيه. |
|
Comments:
تنها نیست
man behesh migam kojkavi
man hazeram baham gol bekharim berim dame dare khoone!:D
manam konjkav shodam
Post a Comment
|