آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, May 28, 2007
تا استاد راهنمای خودم بياد، نشسته بوديم با آقا آرتيسته مَسيو اتک گوش میکرديم و راجع به اين سکوتکدهی کذايی بنده تی.آی. پشت تی.آی. صادر مینموديم.
از يکیشون ولی خوشمان آمد همچين بفهمی نفهمی. ايده هه وسطای پرورونده شدنش تبديل شد به يه آرام-گاه پرتابل برای زندگان در حال احتضار از دست هياهوی شهری. يه کيوب شيشهای اکوستيک وسط جاهای شلوغ و پر تردد شهری، مثلا سر ميرداماد. بعد کف اين کيوبه میتونه چمن باشه و حتا توش المانهای بصری شبه درخت يا چه بسا خود درخت داشته باشه که کلهی درخته هم از کيوب زده باشه بيرون و شايد يه نهر کوچيک آب هم حتا، که وصل باشه به فاضلاب شهری يا جوی کنار خيابون. که آدمه وقتی میره اون تو کاملا دچار سکوت خالص بشه، در حالی که دور و برش داره استرس روان بافت شهری رو نگاه میکنه. انگار يه کنسرت هوی متال رو نگاهکنی ولی آپشن صداشو ميوت کرده باشی. مقبرهی شهری زندگان. آقای زيبايی شناسیمونم که از اساس کارو هل داد سمت فيوچر آرت و کاسموسيسم و شبکه و پليتهای معلق و اينا. آقای خودمونم که مثه من تو خط آندوئيسمه و خيلی پيور و عرفانی با قضيه برخورد میکنه. خيلی دلم میخواد بدونم اگه اين سه تا استاد بخوان با هم يه کاريو طراحی کنن نتيجهش چی از آب درمياد! فک کن! تخم فضايی مولانا! |
می دونی چه میزانه هیجانی پشت طرحت خوابیده؟
mladylongleg@yahoo.com