آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, May 23, 2007
همهجا ساکت و تاريک و آرومه
روی نيمتنهی چپم دراز کشيدهم دستش دور تنم حلقه شده و نفسش از پشت میخوره به گردنم خوابه به دستهاش نگاه میکنم ناخوداگاه فکر میکنم به پنج نفری که الان دلم میخواست به جای اون، صاحب اين دستها بودن! هه خنده داره، نه؟ اما زندگی من هميشه مثه همين بازيا بوده خندهدار و تخمی و مضحک، اما واقعی حس پشت اون سوالها و کلمهها بی شک واقعين بیترديد لااقل برای مدت کوتاهی دغدغهی نويسندههاشون بودهن و حالا من خيره موندم به دستها و به پنج نفری فکر میکنم که ممکن بود دلم بخواد صاحب اين دستها باشن |
حالا ترسناکیش اما خیلی رو آمده
آرزوی بزرگ بزرگ من سلب توانایی فکر
کردن است .. اینجور وقت ها