آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, May 20, 2007
زندگی اصن با دوستای من لجه. با همين معدود دوستهای باقیمونده. با همين دوستیهايی که تو تمام اين سالها به دندون کشيديم و از ميون هزار پستی و بلندی ردشون کرديم تا با ما رسيدهن به اينجا که هستيم. زندگی اصن با دوستای من لجه و يکی يکی ازم میگيرتشون. هر بار من قد يک آدم تنهاتر میشم و هر بار خيال میکنم خوب عيب نداره، دنيا که به آخر نرسيده که. اما واقعيتش اينه که دنيای من کم کم داره به آخر میرسه. دنيای من روز به روز داره کوچيکتر و خالیتر میشه؛ بیدوستتر، بیحرفتر.
امروز وقتی عليرضا داشت حرف میزد و از زمين و زمان شاکی بود، داشتم فک میکردم چه همه سال ديگه بايد بگذره تا من بتونم با يه آدم ديگه بشينم اينجوری حرف بزنم و بهم خوش بگذره؟ چه قدر ديگه طول میکشه تا من با يه آدم به همچين رابطهی بی زيرنويسی برسم؟ چه قدر اتفاق ديگه بايد بيفته تا من بتونم يه آدمو اينهمه واقعنی دوسش داشته باشم، اينهمه از ته دل؟ واقعيتش اينه که ديگه نه عليرضايی پيدا میشه و نه چنين رابطهای و نه حوصلهی چند سالهای برای طی اين راه طولانی. دنيا داره روز به روز بیعليرضاتر میشه. |
man delam kheili tangete :(
mese hamin dusta