آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, July 4, 2007
رفتم به آقا داروخونهايه میگم بيستتا سرنگ کوچيک بدين با دوتا ورق استامينوفن کدئين. بعد يه لحظه ديدم داره بد نگام میکنه. يه پروسس کردم ديدم نه، حق داره طفلی. قبل از اينکه دهنشو باز کنه چيزی بگه شروع کردم به ادامه دادن که: «سرنگها رو برای چسب توش ريختن میخوام برا ماکت ساختن. بعد نه که بايد تا صبح بيدار باشيم چند شب، کدئينها رو هم برای کنترل سردردمون میخوام. ايناها، اينم کاتر و چسب و اينا، مقواها هم همينجا تو ماشينه...» فک کنم اگه آقاهه دو ثانيه ديگه مکث کرده بود، پلان و سکشنهامو هم درمياوردم به جای نسخه نشونش میدادم که آقا به خدا من معتاد نيستم، يا حداقل عجالتن وقتشو ندارم!
|
يا از اين به بعد قبله خرید آزمايشه پاکی بده با جواب برو داروخونه
يا اينکه
هر کدوم رو از یه داروخونه جدا بگير
این استامینوفن بدبختترین داروی زنده است، هرکی هرچی می خواد بگیره یه چندتا هم استامینوفن میگیره. اصلاً دلیل وجودی اش زیر سوال رفته طفلی.
چه کثافتی می شد اون موقع !
:D
عین همین تجربه رو پارسال داشتم. با یکی از رفقا رفته بودیم سرنگ بخریم برای تزریق چسب، بعد دنبال بزرگترین سرنگ موجود هم بودیم. آقا داروخانهایه اول یه کم نگا نگا کرد، بعد با اکراه تمام بهمون یه دونه داد و گفت کوچیکاش بهترهها! ما هم با روداری تمام خندهزنان گفتیم همین نیازه و اومدیم بیرون. تا چندین متر توهم زده بودم که الآن یکی بازداشتمون میکنه!!!!!
.
مگه ماکت چی وخوای درست کنی
;)
m.m
آقا داروخونه ایه حق داشته طفلی
...
چیکار کردی با خودت؟
نگو که با کاتر رگِتو زدی، بعدشم اومدی با چسب بچسبونیش به هم، رگت مسدود شده خون به مغزت نرسیده اونوخت کدئینارو انداختی بالا و یه چسبم روش!...کجایی؟
نیستی!! دلم تنگ شده واسه نوشته هات
هرروز میخوندم شون
دوستمشون بود خیلی :)
قربان تو
منتظریـــــــــــم
ایول
نمیدونم چطوری با بلاگت آشنا شدم همینجوری چند تا پیوند رو زدم جلو تا رسیدم اینجا نیگر داشتم گفتیم یه کم مطالعه بزنیم !!
به ما هم سر بزن خوشحال میشیم