آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, July 20, 2007
بايد اعتراف کنم که به شدت دلم برای روزای کرکسيون و شبای پاياننامه تنگ شده.
بعدم تنها نکتهای که از اين مدت مونده تو ذهنم اينه که: بازم معرفت غريبهها! انگار رسم جديد بر اينه که عزيزترينها، بیمرامترينها هستند. |
معمار که نه!...جوجه معمار!:)
بعدم..اول همه غریبن..بعد عزیز می شن..بعد ترین..بعد باز غریبه.. و این چرخه هه هی می چرخه..
..
البته این نظر منه:
اول غریبن
بعد عزیز می شن
بعد ترین می شن
و بعد جزیی از عادتای ما
به اینجا که می رسن
می میرن
همیشه همینه
عادت مرگ رابطه ست
البته شاید این کامنت ربطی به پست شما نداشته باشه ولی منم دلم از یه همچین موضوعی خیلی پر بود
که دوستیامون تا یه جایی پیش میره
اوج می گیره
بعدم مثل درخت سر کوچه که عادت داریم به دیدن و بودنش,گاهی از کنارش میگذریم و چون مطمئنیم اونجاست
سر بالا نمی گیریم برای دیدنش...
ولی همیشه نمی شه ازاونجا بودنش مطمئن بود