شرمنده اخلاق ورزشکاری جمیع دوستان حاضر!(مخلصیم) آخه چطور دلتون میآد در مورد این گردترین شاعر معاصر؟ من بارها دقت کردم دیدم اصلا روشون نشده اسم طراح جلد رو بنویسن (اونی که یه قلب فلزی گازخوردهس هم منو به فیض شهادت رسونده!). گاس اصلا اون قضیهی فرار نکن خطاب به طراح جلد بوده. بههرحال خواستم بگم من اساسا وقتی جوانانی رو میبینم که به رسول یونان علاقه نشون میدن به وجد میآم. (من الآن وجد مکررم . معلومه؟ ) :D و البته خواستم اوصیکما به کلهم شعر بلند "روزی به رنگ دریا"ی این رفیق گردمون؛ که اولش نوشته «به دور میرفتم / به جستجوی راز جهان / که دودکش خانهات را دیدم».
خب بین شاعرای بعد از شاملو و به نوعی شاید بشه گفت نسلی تقریبا ادامهی صالحی (زمانی نمیگم، منظورم سبکیه بیشتر) یونان کاملا کاراش کیفیت خاص خودشو دارن. تو این سبک شعر سپید که دیکه نه خبری ازون زبان فاخر هست و نه ترکیبای درخشان شاملوئی و خیلی المانهای دیگهی شعر شاملویی، معمولا اغلب شاعرا میافتن به سنتیمنتالسراییهای آبکی و نوشتن نثرای شبهشاعرانهای که تقریبا یا هیچ فانتزیای درشون نیست (مثلا: اومدم در خونهتون گل آوردم، گلا رو پرت کردی تو صورتم دلم ترک برداشت، ریرا!) یا اگه باشه طی چند دقیقه به هوا میره. اما یونان با اینکه کاملا این سادگی رو داره، ساده نمیشه. نمیگم همهی شعراش خوبن، اما بعضی شعراش کاملا دلانگیز و خاصن. با یه زبون ساده یه فضای خیالانگیز و رمانتیک میسازه و تصویرگر خوبی هم هست. مثلا اینو ببین: «چون جویبارهایی کوچک در نخستین ایستگاهها از پا در آمدیم» یا این قطعهی معروفاش: « تو، نان تو، امید تو، کلید گنجههای قدیمی زندگی!ء میان این همه غربت و فقر آه، تو یک خوشبختی محض روز بخیر محبوب من!ء روز بخیر» و یا این: «خواب طعم عسل داشت در بعد از ظهرهایی که آسمان کمی بالاتر از درختِ کاج بود» خب با شعر براهنی که نمیشه مقایسهش کرد، شعر نیمایی هم نیست. در نتیجه دیگه ازون ظرافتهای کلاسیک شاعرانه نمیشه درش پیدا کرد. اون موسیقیای که تو این سبکا یا تو شعر شاملو هم هست درش پیدا نمیشه. خب همهی اینا میتونن نقطهضعفهاش باشن، اما وقتی که این فرم شعر اصلا با چنین ادعاهایی وارد میدون شده باشه؛ که نشده. چیزی که تو این فرم شعر قراره مشخصهی اصلی باشه شاید بشه گفت "احساس شاعرانه"س. در واقع یه جورایی باقی چیزا به نفع این مشخصه کنار گذاشته میشن. سادهترین زبون که تقریبا شعر منثوره انتخاب میشه، با سادهترین کلمهها، به نفع تصاویر و خیالات و حسها. البته این نافی اون نیستش که تو شعرای دیگه اینچیزا حذف شدن. در واقع از همین تریبون اعلام میکنم به شخصه اگه قرار باشه بین شاملو و براهنی و یونان یکی رو انتخاب کنم شاملو و براهنی رو انتخاب میکنم و عمری بهشون خیانت نمیکنم. اما تو روزایی که اسمون کوتاهه و خواب طعم عسل میده، آدم دلش ممکنه بخواد یه شعری بخونه که توش "زنی در سرزمینی برفی/با گیسوانی بافته و / آوازهایی که / خوابِ خرسها را پر از کندوهای عسل میکند" باشه. اما بههرحال باز اعلام میکنم از همین تریبون که دستانی که خواهران تقدیر آدم باشند و معشوق جان به بهار آغشته با موهای خیسی که خدایان بر روی سینهای میریزند، اصولا و اساسا یه جای دیگهای دارن و اینا. و خب، آقای یونان شعراش هم مثل خودش گردن و گرد خوبه.
اونو دوست دارم که می گه: فرار نکن
زمین به طرز احمقانه ای گرد است.
من مرده ی گیتارشم و آتیش های توش.
و البته خواستم اوصیکما به کلهم شعر بلند "روزی به رنگ دریا"ی این رفیق گردمون؛ که اولش نوشته «به دور میرفتم / به جستجوی راز جهان / که دودکش خانهات را دیدم».
«چون جویبارهایی کوچک در نخستین ایستگاهها از پا در آمدیم»
یا این قطعهی معروفاش:
« تو، نان
تو، امید
تو، کلید گنجههای قدیمی زندگی!ء
میان این همه غربت و فقر
آه، تو یک خوشبختی محض
روز بخیر محبوب من!ء
روز بخیر»
و یا این: «خواب طعم عسل داشت در بعد از ظهرهایی که آسمان کمی بالاتر از درختِ کاج بود»
خب با شعر براهنی که نمیشه مقایسهش کرد، شعر نیمایی هم نیست. در نتیجه دیگه ازون ظرافتهای کلاسیک شاعرانه نمیشه درش پیدا کرد. اون موسیقیای که تو این سبکا یا تو شعر شاملو هم هست درش پیدا نمیشه. خب همهی اینا میتونن نقطهضعفهاش باشن، اما وقتی که این فرم شعر اصلا با چنین ادعاهایی وارد میدون شده باشه؛ که نشده. چیزی که تو این فرم شعر قراره مشخصهی اصلی باشه شاید بشه گفت "احساس شاعرانه"س. در واقع یه جورایی باقی چیزا به نفع این مشخصه کنار گذاشته میشن. سادهترین زبون که تقریبا شعر منثوره انتخاب میشه، با سادهترین کلمهها، به نفع تصاویر و خیالات و حسها. البته این نافی اون نیستش که تو شعرای دیگه اینچیزا حذف شدن. در واقع از همین تریبون اعلام میکنم به شخصه اگه قرار باشه بین شاملو و براهنی و یونان یکی رو انتخاب کنم شاملو و براهنی رو انتخاب میکنم و عمری بهشون خیانت نمیکنم. اما تو روزایی که اسمون کوتاهه و خواب طعم عسل میده، آدم دلش ممکنه بخواد یه شعری بخونه که توش "زنی در سرزمینی برفی/با گیسوانی بافته و / آوازهایی که / خوابِ خرسها را پر از کندوهای عسل میکند" باشه.
اما بههرحال باز اعلام میکنم از همین تریبون که دستانی که خواهران تقدیر آدم باشند و معشوق جان به بهار آغشته با موهای خیسی که خدایان بر روی سینهای میریزند، اصولا و اساسا یه جای دیگهای دارن و اینا. و خب، آقای یونان شعراش هم مثل خودش گردن و گرد خوبه.
(این ادامهی کامنت قبلی بود که یادش رفت نگارنده!)