آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, December 12, 2007
نه که خواهر کوچيکه فردا يه مهمونی گرفته به مناسبت فارغالتحصيلیش، اينه که طبق معمول هر مهمونیای روضهی چی بپوشم داشت. وسطاش شروع کرد به توضيح دادن که آره، فلانی رفته موهاشو واسه فردا ويو کرده، اون يکی رفته ناخون کاشته، اون يکی ديگه رفته ده تا دسته (يا بسته؟) موی فلان مدلی کاشته، بازم يکی ديگهشون رفته سينهی چپش رو تاتو کرده و الخ. خلاصه ليستی رديف کرد يکی از يکی پيشرفتهتر، و به اين نتيجه رسيد که: خاک بر سرت، اون وقت من و تو که صابخونهایم، عين کارگراست قيافهمون! بهش گفتم آخه بابا، ما الانم هر کدوم ازين کارا رو بخوايم بکنيم که تکراری می شه که؛ اگه بخوايم شاخص باشيم فقط میتونيم شاخی، دُمی، سُمی چيزی بکاريم که يه نمه با بقيه فرق داشته باشه.
انیوی، امروز همينجور که تو سالن انتظار سلمونی نشسته بودم خاطرات ليلی گلستان رو میخوندم و منتظر بودم نوبت شکنجهم بشه، در کسری از ثانيه به ذهنم خطور کرد که در راستای چمن کاشتن و اينا، موهامو سورمهای کنم، تازه درد های-لايت به مراتب از اپيلاسيون کمتره هم! بعد برا اين که خدای نکرده پشيمون نشم بلافاصله دهانم رو باز کردم و به خانوم رنگ مو تصميمم رو ابلاغ کردم. اونم با مقاديری شاخ (چون ده دوازده ساله نديده من جز اپيلاسيون و موهای قهوه ایم کار ديگهای بکنم) من رو به واحد رنگ مو منتقل کرد و چنين شد که به خاطر تاتوی سينهی چپ دوست خواهر کوچيکه، موهای من الان سورمهای شده! پ.ن. همين ديروز بود که با شاهين نشسته بوديم تو کافه گالری در مورد نظريهی جديدش حرف میزديم که «ايران يه بشقاب ماکارونی گندهست» و همه به هم ربط دارن و به طرز غير منتظرهای آدم هی آشنا درمياد با غريبهها. بعد امروز وقتی رفتم تو رختکن روپوش رنگ بپوشم، گلی خانوم که تو اين ده سال يه بارم موهامو کوپ نکرده و تا حالا فقط به هم سلام می کرديم قيافتن، اومد بیمقدمه پرسيد: شما خانوم «فلانی» رو میشناسين؟ حالا فلانی کی باشه خوبه؟ آقای فاز دو!! منم با دهان باز نگاش کردم که خانوم فلانی رو که نه، ولی برادرشون يا پسرشون رو میشناسم، استادمن! چهطور؟ گفت: هيچی، به نظرم رسيد ممکنه بشناسينشون!!! و ديگه يک کلمه هم توضيح نداد که نداد! بعد بازم در بحر خاطرات ليلی گلستان غوطه ور بودم که يکی از دوستای دوران دبيرستانم رو ديدم و کار کشيد به سلام و احوالپرسی و حرف و کتابه رسمن رفت تو کيف. بعد وقتی رفتيم بيرون موقع خداحافظی، دوست پسرش پياده شد احوالپرسی کنه، که باعث شد علاوه بر موهای سورمهایم، دو تا شاخ هم رو کلهم سبز شه که ديگه از شبيه کارگرا بودن در بيام به کل. چرا؟ چون دوستپسرش يه آقای کچل غول-سايز بود که چند سال پيشا اولای روابط و ديدارهای وبلاگی، هی تصادفن تو کافه تئاتر می ديدمش و تا جايی که يادمه همسر يه خانوم وبلاگیای بود! حالا نمیدونم ديگه چرا دوستپسر دوست من بود!! خلاصه که دنيا يه بشقاب ماکارونی گندهست که هميشه هم سوار اتوبوس جهانگرديه! |
(این کامنت در راستای همون بشقاب ماکارونی بود!!)
اونوقت من همیشه فکر میکردم منم که گیر این رشتههای اینجوریم ولی الان که گفتی همهی اینا اتفاق میفته کاز ایران ایز لایک ماکارونی. الان اگه یهویی بگن تو خواهر دوقولوی آنجلینا جولی ای خب اصلا تعجبم نمیشه که خپ!!!
پ.ن: خب به من چه که او تو ایران نیست! اونم بیاریم ماکارونیش کنیم خپ!
in agha gondeharo manam sad bar didamesh oonja!
manam ghaatie makaroniaam pas :D
messe oun rooz too eskan:>
هفتهی ديگه میرم سبز کنم، بيا!!