آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, December 25, 2007
بدترين قسمت رفتن، خداحافظیه. واسه همينه که هميشه از خداحافظی متنفرم، اونم با کسی که میدونم ديگه حالاحالاها نمیبينمش. اگه يه روزی خودم هم رفتنی بشم، بیخداحافظی میرم، اينو مطمئنم.
به رفتنهای اونوقتام که فک میکنم، تنم میلرزه! اونوقتا که نه اينترنتی در کار بود، نه ميلی، نه وبکمی، نه دوربين ديجيتالی، هيچی هيچی. ماهی يه بار منتظر نامههای دستنويس میموندی، اونم نامههايی که پر از خبرهای بيات بود و رسمیتر از اونی که بخواد لبخنددارت کنه. دوران عکسهای چاپشده، نه حتا ده در پونزده هم! اون وقتا که دلت لک میزد واسه يه مجلهی فارسی، يه کتاب جديد، يه خبر فارسی جديد! اون وقتا که فک میکردی الان همه چهقد دور همن تو ايران و چه همه داره بهشون خوش میگذره و کلی چهقدرهای ديگه. که وقتی برمیگشتی تازه خبردار میشدی بابابزرگ فوت کرده، عمه سرطانش به جاهای بدش رسيده، موهای بابا جو گندمی شده، خواهر کوچيکه يه هو چه بزرگ شده، فلان دوستت برای هميشه از ايران رفته و ... . شايد واسه همينه که هنوز اينهمه از رفتن میترسم، حتا از فکر کردن به خاطراتش هم! حالا اما دوستای از ايران رفته رو بيشتر از اينجايیها میبينی تو نت. حالا همهی مجلهها يه ورژن اينترنتی هم دارن. وبلاگها باعث میشن در جريان روزمرهترين اتفاقهای ايران باشی. کتاب پست کردن مثه آب خوردن شده. حالا ديگه مسافت معنی تنهايی نمیده، معنی دوری هم. حالا ديگه سفرهای طولانی مثه قديما ترس ندارن. حالا خداحافظی فقط حد فاصل بين دو بار کانکت شدنه. حالا رفتن معنی کمتری میده! اما راستش انگار تمام اين حرفا بهانهست. اوهووم. حداقل يه بهانهی شيش سالهست. همهی ترس رفتن ازين بود که برم زير يه آسمونی که «تو» رو نداشته باشه. که اگه دستمو دراز کنم، به همين راحتيا به دست تو نرسه، به اندازهی سه چارتا خيابون سبز و پر درخت. حالا اما دارم بعد از سالها به رفتن فکر کنم. به رفتنی که منو تنهاتر از حالا نمیکنه. دورتر هم نمیکنه. بدون «تو»، «من» میشم مرکز دنيای خودم؛ هر جا که برم، هر جا که باشم. میبينی. با تو همهچيز فرق میکرد و بیتو هيچچيز ديگه فرقی نمیکنه. دنيا بی«تو» ديگه گرد نيست، يک خط صاف و طولانیه؛ به هر کجا که شد، به هر کجا که رسيد. بی«تو»، «وطن» کلمهای بیهودهست. |
|
Comments:
این خداحافظی ه لعنتی!
Post a Comment
|