آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, December 26, 2007
راستش از «آداب بیقراری» زياد خوشم نيومد، «ليلی گلستان» رو دوستمش بود و کلی حسودیم شد، اين «ها کردن» اما به خوندن خود قصهی «ها کردن»ش میارزيد.
به اين میگويند آب. آب يک چيز شل و لی است که نبايد به آن دست بزنی. اگر دست بزنی برق میگيردت. سگ يا به عبارتی همان برق، چيزی است که اصلن شل نيست. مثل سنگ میماند و میگذارندش لای در و پنجره که جلو سوز را بگيرد. در، همين شوفاژ است و سنگ يک چيز خيلی خيلی عجيبی است که کلن کسی نمیداند برای چی آمده ولی مردم از آن ميخ میگيرند. بعد خال کنار دماغم را نشانش میدادم و میگفتم: «ببين، به اين میگن ميخ.» میگفتم: «دماغم که شل شد، بغلش ميخ کوبيدم.» بعد حتمن میگفت: «خب چرا به آب که اينهمه شله کسی ميخ نمیزنه که سفت بشه؟» و اگر اين را میگفت مطمئن میشدم که مخش هنوز فرمت نشده؛ ولی نمیگفت، مطمئنم که نمیگفت. ××× : تو چرا بغل دماغت ميخ کوبيدی؟ : عزيزم اين ميخ نيست، بهش میگن خال. ... :اگه از ده، هفت تا برداريم چی میشه؟ : چيزی نمیشه. يعنی نبايد اتفاق خاصی بيفته. يا ما به اون هفت تا احتياج داريم يا نداريم. اگه داريم که برداشتيم، اگر هم نداريم که غلط کرديم برداشتيم. ... : تو چرا بغل دماغت ميخ کوبيدی؟ ... : اگه از ده، هفت تا برداريم چی میشه؟ : اگه وارد باشی هيچی نمیشه. فقط باس دل داشته باشی. ... : تو چرا بغل دماغت ميخ کوبيدی؟ : عزيز من، به اين میگن خال. ... : بيا و عاشق ما باش. ... : اگه از ده، هفت تا برداريم چی میشه؟ : هيچ فرقی نمیکنه. ده همان ده تاست. حالا تو هی بردار. ... : دنبال چی میگردی؟ : چند تا ميخ لازم دارم. : میخوای بکوبی بغل دماغت؟ ... : اگه از ده، هفت تا برداريم چی میشه؟ : اون هفت تا، نيست که نشده، هست؛ يه جايی هست. فقط ده تای ما هفت تا چيز شده که اينجاست و سه تا، که يه جای ديگه است. ... : بوی کباب ما خوری، ميل به کس دگر کنی؟ ... : اگه از ده تا، هفت تا برداريم چی میشه؟ : اگه هفت تا برای خودمون برداريم، هفت میشه. اگه سه تا رو برداريم، سه. ... : قصد ازدواج دارن؟ : عزيزم، قصد ازدواج رو اينجا استفاده نمیکنن. ... وقتی میگوييم چيزی منهای چيزی، يعنی چی؟ به فرض يک چيزهايی اينجاست، يک چيزهای ديگری هم آنجا. ما که نمیتوانيم چيزهايی را که آنجا هستند از چيزهايی که اينجا هستند کم کنيم! مگر آنکه اول همه را يکجايی جمع کنيم، که خودش میشود يک چيزهای ديگری. بعد آنهايی را که میخواهيم کم شود، کم کنيم. که تازه میشود همان چيزهای قبلی. خب اين چه کاری است؟ پس اگر چيزهايی يکجا نباشند، ممکن نيست بشود آنها را از هم کم کرد. پس فقط يک راه میماند، مجبوريم جمعشان کنيم. ... بوی کباب میدهد مجلس عيش و نوش ما خانه به خانه میرود بوی کباب ترک ما ... : بيا و عاشق ما باش. : ما چاکرتم هستيم؛ ولی حواست کجاس، اينو من باس میگفتم. ... چيزی به اسم کم کردن نداريم. چيزی به اسم منها نداريم. قبلن به نتيجهاش رسيدهام. دوباره ثابت کردنش را بلد نيستم. حوصلهاش را هم ندارم. پس فقط يک راه میماند، مجبوريم جمعشان کنيم. مجبوريم همه چيز را با همه چيز جمع کنيم. مگر آبگوشت را جمع زدند چه شد؟ ما هم همهی فرشهای عالم را با همهی کلمهها، همهی منشیهای عالم را با همهی آسانسورها همچين جمع میزنيم تا همه کيف کنند. همهی طعمها را با همهی چشمها جمع میکنيم و يک طعمچشم بزرگ میسازيم که هيچکس نه ديده باشد و نه چشيده باشد. ... : تو چرا بغل دماغت ميخ کوبيدی؟ : بغل دماغم؟ : آره. : خب دماغم يه کمی لق بود، ميخ کوبيدم که سفت بشه. : يعنی اگه برداريمش دماغت میافته؟ : نه، فقط لق میزنه؟ ها کردن --- پيمان هوشمند زاده پ.ن. میگم که، اين سلکشن بالا يه خورده شبيه بعضی از چتهای ماها نيست؟! |
یه برج بزرگ که مثل فرندز، منتها نزدیک 10 - 20 تا آدم توش زندگی کنن؟ یعنی نوبل هم میگیریم؟ یعنی ریشای من یه سری سوزن ته گردن کج و کولهن که فرو رفته تو صورتم؟
نیمه دو.م کتاب به کنار. ندیدی چه همه سینما بود اوائلش.؟
این تکه های ها کردن که نوشتی ،من رو یاد چخوف منو ندیدی انداخت. خوشم آمدش.
برنامه امروزمان هم درآمد ، سفر به شهرکتاب و تهیه ی این هندبوک تی.آی....چه عالی
بعد هم کلن تا پایین پست تان را نخوانده بودیم، اصلن فکر می کردیم این ها را با یکی چت فرموده بودید خودتان دخترم!