آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, January 26, 2008 ![]() لباس پادشاه يا افرا لااقل طراحی صحنهش خوشگلتر بود! من ديشب در متقارنترين وضعيت به «ملاقات بانوی سالخورده» رفتم! يعنی صندلیم کاملن روی خط تقارن سالن بود، رديف اول، شمارهی بيست! تا حالا نشده بود جای به اين «روی محور»ی نشسته باشم. فقط حيف که از لحاظ درونی زياد تعادل و تقارن نداشتم و يه طرف دندونام بيشتر سنگينی میکرد! ولی آدم هول میشه تو رديف اول! اولن که هنرپيشهها خيلی ميان نزديک آدم معذب میشه، دومن نور صحنه کاملن چونان سيخی میره تو چشای آدم، سومن آدم مجبوره هی روسریشو چک کنه که سرش باشه هنوز، چهارمن آدم نمیتونه چارزانو بشينه رو صندلی چون هنرپيشههه بر و بر نگات میکنه، پنجمن يه جاهايی گوهر خيرانديش خيره میشه به آدم! اما آخر نمايش يه صحنهی سيگارکِشی به شدت تأثيرگذار داشت، بهطوریکه کليهی آقايون چِيناسموکر ضلع غربی من رسمن تِرنآن شده بودن و بعد از پايان نمايش به سرعت خودشونو رسوندن به فضای باز و سيگاری گيراندند و پکهايی عميق زدند و آهی از نهادشان برآمد-از نهاد برآمدنی! نقد فرهنگی بعدالتئاتر هم که صد البته با توجه به صنف معاشرين گرامی و بافرهنگ بنده در حول و حوش و جوانب يک کاراکتر بيشتر دور نمیزد که نمیزد: کلارا؟ عمری! آلفرد ايل؟ بينيم بابا! شهردار؟؟ تعطيلينا! فقط و فقط يک کاراکتر: درخت سمت راستی و لاغير!! پ.ن: لابد مرتبطتر! پ.ن.2: به نظرم هم خيلی کار ضايعيه که بروشورهای نمايش رو بفروشن به آدم! پ.ن.3: خدا پنجشنبه رو به خير کنه که بايد به اون رفيق متعصبمون اعلام کنم افرا رو دوستترم بود! پ.ن.4: عکس از خانوم باعث و بانی فعاليتهای فرهنگی اخير! پ.ن.5: صحنهی مرگ آلفرد ايل را اما دوست داشتيم. [+]
|
بعدم هرمس جان قطعن تو وسط تر از من نبودی، مگر از لحاظ های ديگه ای!!
آقای وسطی هم شهادت داد، اما خبری از مظلومیت توش نبود!