آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, March 16, 2008
و بر اين بام که هر لحظه در او بيمِ فروريختن است
روزهای شلوغیاند اين روزها. نه که بد باشندها، نه؛ دوستشان ندارم اما. روزهای آفتابیِ آرامِ کشدارِ تنبلانهای نيستند راستش. آدم بطالتش نمیآيد. بدو بدوی ديگران مثل خميازه به تو سرايت میکند و در چشم به هم زدنی وارد يک ماراتن طولانی میشوی که آن سرش ناپيداست. ته دلم شور نمیزند، اما ناآرامم. دوست ندارم روزهايی را که قرار است بيايند. نمیترسمها(يادت هست که، دمجد پيپل آر دينجرس، دی نو دی کن سروايو.)، اما راستش حوصلهی تمام فيلمی که بايد به زودی اکران کنم را هم ندارم. بعد از اينهمه سال، هنوز هيچچيز برايم عادی نشده. هنوز نرسيده به شب اکران، از زمين و زمان شاکی میشوم و تمام آدمهايی را که میشناسم هدف بد و بیراه قرار میدم که؟ که چرا بايد بار اکران اين قسمتهای زندهگی را به تنهايی به دوش بکشم و تحمل کنم و چنين و چنان. میدانم از راه که برسد، شروع که بشود، ترسم هم میريزد. بانوی فيلم خودساختهام میشوم و تا پايان بازی دوام میآورم هم. اما سختم است و هزارتا سختم است. آنقدر که بچگانه آرزو کنم يک عصای جادو بيايد برم دارد ببردم آنور قصه پيادهام کند. جايی که دست هيچ قصهی عجيب و غريبی به من نرسد. فقط چنين شبهايیست که آن تههای دلم يواشکی هوس زنان سادهی کامل بودن را میکند که از ورای پوست، سرانگشت نازکشان مسير جنبش کيفآور جنينی را دنبال میکند و در شکاف گريبانشان هميشه هوا به بوی شير تازه میآميزد. چنين شبهايی دست و دلم به هيچکار نمیرود. هيچ فيلم و هيچ کتاب و هيچ مجلهای وسوسهام نمیکند. معمولن کف زمين مینشينم زانو به بغل و به جورابهای حولهایم خيره میشوم. نه که افسردگیبازی در بياورمها، نه؛ اما از ته دل تنهام میشود و تنهايی سرمازدهام میکند. بيش از اينها، آه، آری. برايم لابد فنجانی چای میريزم، بیکه حتا هوس کنم سيگاری بگيرانم. سيگار به درد اينهمه تلخی نمیخورد. با خود فکر میکنم میتوان در بازوان چيرهی يک مرد، مادهای زيبا و سالم بود. میتوان؟ بتوان. هنوز هم چنين شبهايی بچگانه آرزو میکنم کاش میشد يک تکههايی از قصه را با قيچی بريد و ريختشان دور. نمیشود اما که. تکههای قصه مثل هميشهی هر قصهی ديگری- مثل هر بار که گرگ بدجنس شنگول و منگول را قورت میدهد حتا اگر صد سال ديگر هم بگذرد- از راه میرسند و مرا درسته قورت میدهند. تا وقتی که دوباره آرام آرام به تاريکیِ آن تو عادت کنم، جايم را با چند قلوه سنگ پر کنم، بيايم بيرون و تکههای پشت سرم را بخيه بزنم. انرژیای میبرد از آدم ها! من دلم میخواهد، که به طغيانی تسليم شوم. که ببارم از آن ابر بزرگ. من دلم میخواهد، که بگويم نه، نه. چانهام را تکيه میدهم روی زانوهام، جورابهام را تماشاتر میکنم و لابد گاهی هم اين وسط دماغم را بالا میکشم. چنين شبهايی راستش دلم به حالم میسوزد حتا، زياد. هه! کدام قله، کدام اوج؟ آهو نمیشوی گوسِپند جانم، آهو نمیشوی جان دلم. برويم. |
یکمی صبر کن تا نسیم معطر بهاری بوش بهت بخوره دلتنگیهاتو میاد با خودش میبره
سالاد مرا کاهو شده ای
خالی از می دهنت نشود
چون زمزمه ی یاهو شده ای
لیبل: بیفور اکران!