آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, April 2, 2008
گاهی حرفها آنقدر بر دلت سنگينی میکنند که تا با کسی در ميانشان نگذاری سبک نمیشوی که نمیشوی. نه که حرفهای مهمی هم باشندها، نه؛ اما وبالشان که بر گردنت بيفتد مجبوری آنقدر با خودت اينجا و آنجا بکشانیشان تا بالاخره وقتی جايی زخمی سر باز کند و حرفهات شُره کنند و خالی شوی و خلاص. اصلن مگر هر حرفی بايد مهم باشد تا زده شود؟ مگر همهشان بايد شاعرانه يا عاشقانه يا پيامدارانه باشند که قابل گفتن/نوشتن شوند؟ پس تکليف حسهای بی سر و ته و حرفهای بیبهانه و شکوائيههای بیمنطق و تعريفکردنهای بیربط از سير تا پياز چه میشود؟ بالاخره يکی بايد باشد که بگويدشان، بنويسدشان؟ وگرنه که همهی رسوبکردههای ته دل آدم جمع میشوند آنقدر که جمعشان میشود قد يک کوه و آدم پشتش گم میشود که. اصلن من دلم میخواهد بشوم ميرزابنويس حسهای پيش پا افتاده، حرفهای بیزرورق، تصويرهای بیچارچوب، تهماندههای ته دل؛ هوم؟
|
آره خوب! ته نوشت مي خونيم.