آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, May 5, 2008
بعد از يه جلسهی طولانی مزخرف، خسته و مونده رسيدم خونه. حوصله نداشتم وايستم تا آسانسور برسه پايين، پلهها رو گرفتم رفتم بالا. ديدی ظهرا که از جلوی خونهها رد میشی، بعضياشون چههمه زندهن و بعضياشون مرده؟ يعنی اون بعضيا که زندهن، پشت درشون بوی غذای تازه پيچيده، صدای قاشق چنگال میدن و صندلیهايی که کشيده میشه رو سراميک کف آشپزخونه. اون بعضيای ديگه هم که يعنی هيچ جنبندهای روزا توشون زندگی نمیکنه، که يعنی ناهار خونگی تازه، بیناهار! تا برسم طبقهی دوم، از جلوی سه واحد زنده رد شدم و رسيدم دم خونهی ما که روزا دائمالموته به سلامتی. گشنهی گشنه بودم. حس غذای بيرون خوردن رو هم نداشتم. قبل ازينکه کفشامو در بيارم حتا، دو تا سيبزمينی کوچيک گذاشتم آبپز شه. کولرو روشن کردم که زيرلب واسه خودش غر بزنه و بوی پوشالش پخش شه تو هوا. گشتم از بين فيلمای قديمیم آداپتيشن رو پيدا کردم گذاشتم تو پلير آماده باشه. رفتم سروقت آشپزخونه. دو تا خيارو شستم همونجوری با پوست به اندازهی کيوبهای متوسط خورد کردم. دو تا گوجه فرنگی رو هم در همون ابعاد خورد کردم ريختم توش. چار پنج تا زيتون سياه و سه چار تا تيکهی کوچيک پنير فتا و چند پر ريحون هم اضافه کردم. سرکه بالزاميک رقيق شده و روغن زيتون و نمک و فلفل هم بههکذا. ريختمشون تو يه دونه ازين کاسه سفاليا و گذاشتم تو يخچال خنک بمونه. سه تا کتلت از تو فريزر درآوردم گذاشتم تو سرخ کن که ری-سرخ شن. تو اين فاصله سيبزمينیهای پخته شده رو با کره و شير حسابی پيچوندمشون شدن پورهی حسابی. شکم جان هم که تو اين فاصله پيشبندشو بسته بود نشسته بود پشت ميز هی ته قاشق چنگالش رو میزد تو بشقاب سر و صدا در میآورد که يعنی زودباش، مرديم بابا.
انیوی، بشقاب کتلت و پوره و خيار شور و ظرف سالاد و باقی بساط رو چيديم رو ميز جلوی مبل بزرگه و کنترل رو گرفتيم دستمون بزنيم رو پلِی، که در زدن. داشتم تو دلم میگفتم لعنت بر سرايدار بیموقع، که ديدم اهه، سر و کلهی آقای پدر پيدا شد. پدر جان، شما اين موقع روز کجا، منزل کجا؟ کامپيوترو جا گذاشته بودم اومدم سر راه برش دارم، ا، به به، عجب بساطی، هوووم، بخورم يه لقمه؟ بعله، اصن بخورين همهشو... دستت درد نکنه، گشنهم بود، داريم بازم؟ نه همينا بود، میخواين زنگ بزنم غذا بيارن؟ نه، ديرم میشه، جلسه دارم، خدافظ. |
اِوا خاک عالم!آقای پدر طفلی تا اون موقع روز گشنه و تشنه ... بعدشم که هی کار و جلسه و خستگی و ... وای وای وای ... بگین تروخدا یه کم مراقب خودشون باشن ...
:"> :"> :">
بعضي ها در اين مواقع از ملاقه استفاده مي كنند!
. شکم جان هم که تو اين فاصله پيشبندشو بسته بود نشسته بود پشت ميز هی ته قاشق چنگالش رو میزد تو بشقاب سر و صدا در میآورد که يعنی زودباش، مرديم بابا.