آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, July 17, 2008
چند شبی میشود گمانم، که آقای قهرمان قصه مدام بدقلقی میکند. هی میخواهد مسير قصه را آنجور که خودش دلش میخواهد تغيير دهد. هی شناسنامهاش را میگذارد جلوی چشمم، که يعنی بايد اتفاقهای قصهات را بر اساس شناسنامهای که برايم تعريف کردهای پيش ببری. هرچه هم بگويم ما که قراردادی نبستهايم که، به خرجش نمیرود که نمیرود. تا میبيند دارم اتفاقها را آنجور میاندازم که من میخواهم، میرود توی ژست و اخم و تهريش، که يعنی بايد حرف حرف او باشد و من بگويم باشد هر چه تو بخواهی.
فکر کنم زيادی نزديک شدهام به اين رفيقمان. يعنی لااقل میبايست تا قصهام تمام نشده، عاشقش نشوم. يا لااقلتر حالا که عاشقش شدهام، يکجورِ غيرتابلويی عاشق بمانم که حالاحالاها بو نبرد. که خيال نکند همهاش بايد حرف حرف او باشد. اصلن فکر کنم آنقدر نزديکش شدهام که ديگر درستحسابی نمیبينماش. بايد يک چند فصلی به عقب برگردم، کمی فاصله بگيرم بلکه دوباره بشود همانجور بنويسمش که خودم میخواهم. حالا يکوقت هم ديدی مجبور شدم چند صفحه را به کل بِکَنم بريزم دور. آدم است ديگر. Labels: کناره-نويسها |
|
Comments:
Post a Comment
|