آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, July 21, 2008
راستش همچين بدم نمیآمد اين زندگیِ کذايی يکوقتهايی -يک بيشترِ وقتها- اينجوری باشد. اينجوری بماند. همين جورِ يواشِ ولرمِ کمهياهوی اين روزها، انگار که زندگی اصلن يک تکه پاستيل هلويی باشد بذاریش ميان دندانهای نيشِ جلو تکيه بدهی عقب تهِ پاستيل را هی بکشی -آنقدرکه بلد است کش بيايد- هی رهاش کنی با کندی و رخوتی که مخصوص پاستيلهاست برگردد سر جاش. انگار نه انگار که اينهمه کش آمده بوده.
داشتم میگفتم. همين جورِ يواشِ ولرمِ کمهياهو، که يک چند ساعتی را لابد کار کنی، يک کارِ لايتِ کمتنش. بعد حوالی عصر مثلن آقای لاندا اساماس بزند که بليت هست، تالار مولوی. که جمع کنی راه بيفتی بروی ببينی خاله چيستا چی نوشته، چی ساخته. که نمايش يک آقای غول برفی داشته باشد اندازهی آن آقاهای سرخپوست توی فيلمها که هيبتشان بدجوری آدم را میگيرد. که همينجور تا ته نمايش آدم هوس نمیکند چشم بردارد ازش. که يک صحنهی اختتاميهی خوب داشته باشد آنقدر که آدم توی دلَش بگويد کاش خاله چيستا پاککناش را برداشته بود اضافیهای متناش را و مخصوصن مونولوگ صحنهی آخر را از دهان بازيگرش پاک کرده بود تا حسابی يادمان بماند چههمه خوب بود اين تهِ نمايشاش. بعد لخولخکنان برويد تا کافههنر که توش يک آقای مثبت دارد. ازين آقاهايی که با يک خروار لبخند میآيند سفارشتان را بگيرند ببرند جاش نوشيدنی بياورند. آقاهه آنقدر مثبت است که من را ياد اين مثبتهای خودم میاندازد ميان دو تا کروشه. ازينها که وقتی میخواهم لينک بدهم میذارمشان پای نوشتهی صاحباش. آقاهه آنقدر مثبت است که اصلن شايد خودش لينکی چيزی باشد. ايندفعه که نشد روش کليک کنم، دفعهی بعد امتحاناش میکنم اما. داشتم میگفتم هنوز. بعد وسط سالاد پاستا به ذهن آن يکیمان برسد «بريم نمايش سانس آخر رو هم ببينيم؟ نويسندهش اکبر رادیه ها.» و من توی دلم فکر کنم «آخه منِ تأتر-ناپذير رو چه به دو نمايش در روز!» و جواب بدهم «بريم!». که دوباره يورتمه برويم سمت مولوی و به سلامتی بليت هم گيرمان بيايد و نمايشی ببينيم روی دست سريالهای خانوادهی دمِ ظهر. که هی تعجب کنيم مرحوم نويسنده واقعن همينها را نوشته، يا کارگردان متن اصلی را پيچانده، يا چه! اصلن به نظرم آدمها نبايد «عروس، کابوس، افسوس، بلوتوس» را ببينند، بسکه خلاقيت دارد و بسکه خلخليسم جادويیاش میچسبد به آدم و بسکه باقی نمايشها از چشم آدم میافتد به کل. چههمه حرف زدم وسط يک جملهی ساده! میخواست بگويم وقتی داشتم در نيمهخلوت شبانهی تهران -با آنهمه ماهی که ديشب پخش بود توی آسمان- برمیگشتم خانه، با خودم فکر میکردم چه خوب میشد اگر زندگی بلد بود همينجوری يواش و ولرم و کمهياهو باشد، بماند. که ساعتهاش، اتفاقهاش، آدمهاش و شتاباش دست خودت باشد. بی سر و صدا، بی حاشيه، بی اضافه. بیکه صفحهی موبايلت را نگاه کنی پنجاهتا پيغام و پسغام و ميسکال و مِسترکال داشته باشی. بیکه هزار بند رنگ و وارنگ سنجاقت کرده باشند کفِ زندگی. |
اون هیچ
(کدوم؟)
اون عدم
(کدوم؟)
اون ناتعریف
(کدوم؟)
اون کاتخورده
(کدوم؟)
اون شاهدِ نبودِ خدا
(کدوم؟)
اون دلیل نقص هستی
(کدوم؟)
اون
(کدوم؟)
این
(ها! این چیه؟)
این یه فناوریه
(خوب چیه؟)
یه شگفتیه
(خوب چیه؟)
یه نرمتنه
(خوب رو هم چیه؟)
رو هم؟ نمیدونم
...