آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, August 8, 2008
فکر که نکنی، نوشتن مثل جاری شدنِ آب از ليوان نصفهای که واژگون شده، اتفاقی ساده و بديهیست. اما مجبور که باشی، يکهو میشود مثل کندن آدامس خرسیِ جويده شده از سينهی پشمالوی يک خرس گنده!
تو همين مدت کوتاهی که مجبورم به خاطر مشقام به جدینوشتن فکر کنم، رسمن مغزم بلوکه شده و داره کار نمیکنه. نوشتنِ موضوعدار خيلی مدلش فرق میکنه با وبلاگنويسی. آدم تو وبلاگش چيزايی رو مینويسه که بلده، آدمايی رو مینويسه که میشناسه، اتفاقهايی رو مینويسه که افتاده. خلاصهش میشه اينکه آدم تو ژانر خودش مینويسه. با ادبياتِ خودش، نثری که بلده و باهاش راحته. حتا زياد شده تو اين سالهای وبلاگنويسی، که به شوخی يا جدی جای آدمای ديگه نوشته باشم. يه زمانی يه وبلاگی داشتيم که توش ادای نثر بچهمعروفای اون زمانِ وبلاگستان رو درمیآورديم. چندتايیشم خيلی خوب از آب دراومده بود خدايیش و هيشکی -حتا همونايی که اداشونو درآورده بودم هم- نمیتونست حدس بزنه اون نوشته کار من باشه! يه چند باری هم جای چند نفر تو وبلاگهاشون پست نوشتم با نثر خودشون و باز هم هيچکدوم از خوانندههاشون نفهميدن که فلان پست رو يکی ديگه نوشته. اينه که فکر میکردم از قالبِ خودم بيرون اومدن و جای کسِ ديگهای نوشتن نبايد کار زياد سختی باشه. اما هست انگار! تو جريان اين مشقنويسیهام، اومدم برای تمرين هم که شده، يه موضوعی رو انتخاب کردم که هيچ سنخيتی با من نداشته باشه. خواستم امتحان کنم ببينم چهقدر میتونم تو حيطهای که بلد نيستمش، مانور بدم. حالا بعد از چند روز خوندن و خوندن و فکر کردن به موضوع، میبينم که هيچی نمیتونم بنويسم. موضوع قصه يه نمه کيميايی-واره، و خوب من هيچوقت بلد نبودهم آدمهای کيميايی رو. نمیشناسمشون. از نزديک نديدهمشون. ادبياتشون رو بلد نيستم. واکنشهاشون رو نمیتونم حدس بزنم. همون اولی که آقای نويسنده طرح قصه رو خوند، يه چندتايی کامنت دادم. اما بعد آقای نويسنده حاليم کرد من قرار نيست اين آدمها رو تربيت کنم، عوض کنم يا مجبورشون کنم با جهانبينی من رفتار کنن. اين منم که مجبورم اون آدما رو همونجور که هستن ببينم. همونجور که هستن بپذيرم و اتفاقها رو و منطق داستان رو از زاويهی ديد اونها پيش ببرم. کار سختيه. لااقل برای آدمِ خودخواهِ خود-تحميلگری مثه من کار سختيه. تازه آدم میفهمه نه تنها آدمهای واقعی رو چههمه کم میشناسه، بلکه میفهمه هم که چهقدر تحمل آدمايی که قبولشون نداری، آدمايی که طرز فکرشون رو نمیپسندی سخته. حتا تو قصه! خلاصه که عجالتن در گل ماندهايم، ماندنی! به همين دليل از هرگونه معاشرت با دوستانِ قمارباز، قاچاقچی، خلافکار و دلالهای بانوان استقبال میکنيم! |
بهش يه آدرس با كلاس بده، سر پول چونه بزن و در طي حركت فيلم كيميايي رو با شخصيتهاي ناب و دست اولش تجربه كن
راسسش من اغلب مچ خودمو در حالت دوم مي گيرم. اما هميشه به خودم دلداري ميدم كه موقعيتهايي اينچنيني كه آدم توش تا مرز جر خوردن پيش مي ره دقيقن اون چيزيه كه آدم لازم داره و از قضا كم ام داردشون بعد ميگم اصن اين مال دل خودم فوق فوقش به هيشكي نشونش نميدم وبدون اغراق نتيجه اغلب عكسش بوده و اونا جزو بهترين كارام بود(اقلن از نظر خودم)