آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, October 23, 2008
آقای ايگرگ وبلاگی نيست. نوشتههايش را روی کاغذ مینويسد. دستخط خوبی هم دارد. هميشه دفتری، مدادی، خودنويسی چيزی دم دستش هست. نوشتههايش بوی توتون آلبالويی میدهد. آقای ايگرگ وبلاگی نيست. وبلاگ نمیخواند. چيزی از وبلاگهای سبز و سفيد و قديم و جديد من نمیداند هم. برای همين مجبور است مرا ذره ذره بشناسد، بی هيچ تصوری از اين که در مغزم چه میگذرد. برای همين میشود هزار چيز برايش تعريف کرد بیکه قبلن در وبلاگم خوانده باشد. برای همين کامنتهايش، ايرادگيریهايش، و کامپليمانهايش به دل آدم مینشيند بسکه بیهيستوری است و بیحاشيه. انگار يکی دارد تو را فقط در همان لحظه که هستی، همان جور که هستی مونيتور میکند بیهيچ گذشتهای يا آيندهای.
آقای ايگرگ سليقههای عجيبی دارد. اين را میشود از لباس پوشيدنش، از غذا پختنش، از شعر خواندنش، از موسيقی و هديه و آدمهايی که انتخاب میکند فهميد. آقای ايگرگ عادتهای عجيبی دارد. عادت دارد از ای-ميل استفاده نکند، از موبايل، از تلويزيون هم. عادت دارد تمام کتابهای دنيا را بخواند، فيلمهاشان را ببيند، تآترهاشان را برود. عادت دارد از هر چيزی سر در بياورد بیکه احساس کنی دارد فضلفروشی میکند. عادت دارد از هر دری حرف بزند بیکه خيال کنی دارد خستهات میکند. عادت دارد حواس آدم را پرت کند، از تمام دنيا پرت کند. آقای ايگرگ عقيدههای عجيبی دارد. فکر میکند تا وقتی میشود آدمها را ديد، باهاشان از نزديک حرف زد و به چشمهاشان نگاه کرد، تا وقتی میشود موقع حرفزدن تماشا کرد با دستهاشان چهکار میکنند، تا وقتی میشود بو و لحن و تون صداشان را حس کرد، تلفن پديدهی مزاحمیست. عقيده دارد برای تنوع هم که شده، آدمها بايد به شيوهی ماقبل تاريخ همديگر را ببينند، بشنوند، بشناسند. مثل آنوقتها که اينترنت نبود چت نبود ایميل نبود موبايل نبود حتا کافه و رستوران هم نبود. خندهام میگيرد که کافه هم؟ میخندد که کافه هم. |
او را متفاوت كرده؛ وگرنه خيلي ها را ميشناسم كه بلدند از اين اداها در بياورند و آقاي ايگرگ نباشند، با عقيده هاي عجيب و واقعي!
اين آخري مهم تر است.