آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, November 14, 2008
يه خورده لهجه گرفتهم آقای دکتر، ايدز که نگرفتهم که!
مدتيه زمزمههايی از اتاق فرمان به گوش میرسه مبنی بر اين که چرا نثر من از حالت آيدايی خارج شده و به نثر ماراناييک شبيه شده. اولا فکر میکردم که خوب بابا گيرم ماراناييک بنويسم، دارم پورن نمینويسم که! اما بعد که زمزمهها يه نمه زياد شد و اينا، نشستم طی يک واکاوی اساسی و بنيادين ببينم از کجا دچار اين ويروس شدهم. و از اونجايی که اصولن عادت ندارم زياد فکر کنم، به سرعت به اين نتيجه رسيدم که اين بيماری کاملن سابجکت-بيسه. يعنی بر اساس موضوعی که قراره در موردش بنويسم، يه شيفت-آلتِ ناخوداگاه در ذهنم اتفاق ميفته و لهجهم عوض میشه. خب! بذارين توضيحتر بدم! يه وقتايی دارم از روزمرهها و اتفاقها از پوينت-آو-ويوی خودم مینويسم، اينجور وقتا معمولن نثرم شبيه حرفزدن خودم میشه، آيداييه به عبارتی. يه وقتايی اما به اقتضای موضوع، يه آدم ديگه داره تو مغزم حرف میزنه. آدمی که داره از بالا به همهچی نگاه میکنه. يه آدمی که خيال میکنه فقط اونه که همچين نکتهای رو کشف کرده، فقط اونه که به قضيه ازين زاويهی خاص نگاه کرده و الخ. اينجور وقتا مثکه ناخوداگاه شيفت میکنم به لهجهی ماراناييک. نثری که علیرغم تواضع و عدم قطعيت ظاهریش، يهجور خود-شيفتهگی نامحسوس داره با اين شعار که «هی، بياين اينايی که دارم میگم رو از اينور، ازين زاويه نگاه کنين.». يه جور دکوپاژ-شده برخورد کردن با همين روزانههای ساده و همهجايی. خلاصهش میشه اينکه از «سرخوشیها» و «سبکیها» و «همينجوریها» که مینويسم، نثرم سالم میمونه؛ از «دانای کلها» و «راویهای سومشخص» و «کلیگويیهای خصوصی» اما که بنويسم، لحنام ويروسی میشه! يعنی نه که ويروسی بشهها، نه؛ بر حسب فطرتِ موضوع خودش شيوهی درستِ اجراشو پيدا میکنه! بعد مدتيه دارم دچار اتفاقهايی میشم که تا حالا خوب بلد بودمشون، خوب میشناختمشون. و حالا اين دوباره تجربه کردنه، اين فرايند تکرارِ تکرار-شدهها، خودش تبديل شده به يه تجربهی جالب و جديد. اينه که نشستهم اون بالا -تو مغزم- واسه خودم هی نگاه میکنم زندگیمو هی لبخندم میشه که هاها اينجوری هم میشه بعد هی لحنام عوض میشه هی مردم صداشون در مياد. حالا اما اميرجان پسرم، گاس که داديم اصلن يک فقره آنتیويروس (ورسيونِ آنتی-ماراناييکدار) نصب کنند بالای سر در اين بارگاه، طوری که نه دل آهوی بیجفت بلرزد و نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان اما تو باور مکن!* * ياری نمیکند اين حافظه، لامصب! |
ويروس مزبور الردی مرتفع هست!
...
اما من به نظرم اين ربطی به تغيير لهجه نداره، اگه آدم به روزهای قديم برگرده، اين مايهها نوشتن رو میشه تو نوشتههات و حرفهات رد گرفت
...