آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, December 6, 2008
اصلن هر آدمی بايد خواهر کوچيکهی خودش رو داشته باشه
که وقت و بیوقت و شب و نصفهشب بتونه بياد دراز بکشه رو تخت، کنار من، تا دمدمای صبح ور ور ور حرف بزنه مزخرف بگه غشغش بخنده و خيالش راحت باشه که کسی بهش نمیگه بالای چشمش ابرو که نصفهشب وقتی که من به شدت خوابم از اون اتاق اساماس بزنه که «پاشو برو کولرو خاموش کن»، منم تو خواب و بيداری غرغرزنان پاشم برم اونسر خونه کولرو خاموش کنم بيام جواب بدم «خاموش کردم الاغ، خوابم ديگهها، گفته باشم». بعد جرأت کنه نيم ساعت بعد دوباره اساماس بزنه که «خودت که خوابی، هيچی. ولی بیزحمت به بابا بگو روشن کنه، گرم شد» که با خونسردی ساعت شيش قرار داشته باشه و شيش و نيم از زير دوش بياد بيرون که يه هفته مونده به دفاعش، در حالیکه هنوز تايپ پاياننامهش رو هواست بشينه اونقدر فرندز ببينه که مويرگای چشمش پاره شن و خونريزی کنن که يه هفته بريم دوبی سه روزشو کامل بخوابيم سه روز ديگهشو نسبتن روز آخرشو با عذاب وجدان که وسطای صحبت با آقای دوستش، خيلی خونسرد گوشی رو بياره بده به من بره بيرون بسکه صداهامون به هم شبيهه بسکه حوصله نداره حرفای جدی بزنه که خوب بلد باشيم همه چی رو بدونيم و هيچی رو از هم نپرسيم و به روی هم نياريم و به روی خودمون هم نياريم و خيالمون از همهچی و همهجا راحت باشه که من در تمام عمرم عصبانيت واقعیشو نديده باشم، که بدون اون لبخند هميشهگیش نتونم تصورش کنم به جز اون سالی که يه شب، تمام شب رو گريه کرده بود و فردا صبحش با چشای پفکرده و دماغ قرمز اومد دم کلاس من، کلاس اسپانيش، بعد داشت تلاش میکرد قيافهش عادی باشه و بهم قوت قلب بده که انگار چيری نشده، که اما چيزی شده بود و تو راهروی دم کلاس اشکای جفتمون اومد پايين و من خيالم راحت شد هيشکی هيشکی که نباشه، خواهر کوچيکه هست هميشه، تنهام نمیذاره هيچوقت بعد عوضش همين چند شب پيشا قرار شد تو چشماش نگاه نکنم که اشکش راه نيفته بياد پايين ريملهاش راه بيفتن بيان پايين دماغش قرمز شه چشاش پف کنه مژههاش يکیيکی ور بيان منم نگاش نکردم خدايیش عوضش ازون شب تا حالا هی اين عکس خوشگله رو نگاه میکنم هی چشاشو نگاه میکنم هی قربون صدقهش میرم بسکه ماه شده تو عکس بعد من هنوز يه خواهر بزرگهی خوشبختم که خلوچلترين و سيبزمينیترين و دوستداشتنیترين خواهر کوچيکهی دنيا رو دارم در زندگانی اين يک پست کاملن عاشقانهست بهخدا |
ناگفته نماند كه دل من هم برای خواهر كوچيكهی همينجوریم كم و بيش حسابی تنگ شد از بس كه از من دوره حالا
...
:(
خودمو میگم ...
البته قیاس مع الغیره اما خب باید ما جماعت ذکور هم از خودمان دفاع کنیم که میتونیم همچین روابطی به قول خودت منتال با هم داشته باشیم
البته الان فعلا به نشانه ی برتری روابط دو خواهر دستها رو به نشانه ی تسلیم بالا می بریم تا فکر کنیم ببینیم ما چی داریم که شما ندارید
بعد یهو سر گردنه غافلگیرتون کنیم
اما از حق نگذریم بدترین و بهترین نوع رابطه های اینجوری بین خواهر و برادر شکل می گیره متاسفانه
بدتری و بهتریش هم ربط مستقین داره با جنبه ی هر دو تا
آخرش هم یادی از بچگی ها بکنم
دخترا موشن مثه خرگوشن
پسرا شیرن مثه شمشیرن
و اعتراف هم میکنم که هیچ وقت نفهمیدم برتری شمشیر یا شیر به خرگوش و موش چیه
همون مستقیمه
اما خوب میگم
امان از دست کیبورد لعنتی که منظور آدمها رو نمیفهمه و خودش اشتباهات رو تصحیح نمی کنه