آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, June 29, 2009
دلتنگی واژهایست که به احساس الان من میگويند.
اوهوم. شاخ و دم نداره آقا، شاخ و دم نداره. برای خودش راه ميفته مياد میشينه يه گوشهای از دلت -يه گوشهی بزرگی از دلت- و بعد يههو میبينی دست و دلت به هيچ کار ديگهای نمیره. میبينی هيچی مزهی خودشو نداره هيچی سر جای خودش نيست. بعد تازه من آدميم که بلده سر خودشو با هزارتا چيز ديگه گرم کنه، با هزارتا آدم ديگه، اما واقعيت اينه که برای زنده موندن، هزار و يک چيز لازمه و کافيه اون «يک چيز»ه نباشه تا بقيهی چيزا هم فيد شن، کمرنگ شن، و سنگ روی سنگ بند نشه. اوهوم. همچين حالیام من اين روزا. بعد داشتم با خودم فکر میکردم اصن يکی از ملزومات روابط لانگ-ديستنس، داشتن يه رابطهی آلترناتيوه. حالا اين آلترناتيو مورد نظر لازم نيست با تمام مختصات جایگزين بشه، اما يه جاهايی اونقدر عرصه به آدم تنگ میشه که تو ناخوداگاه میری طرف يه آدم ديگه، يه رابطهی ديگه. انگار میخوای خشم و سرخوردهگی سرکوبشدهت رو اينجوری جبران کنی. میدونی زندگیت يه چيزی کم داره، و میخوای اون کمبوده رو با جایگزينهای مختلف پر کنی. هووم، اولش میشهها. اما يه خورده که میری جلو، میبينی راه نداره. حالا الان دور هميم ديگه، هرچهقدر هم آدم بالغی باشی و پيه خيلی چيزا رو تو اين مدل رابطه به تنت ماليده باشی و با آگاهی کامل پا گذاشته باشی توش، بازم يه جاهايی کم مياری. هرچهقدم طرف مقابلت آدم ساپورتيوی باشه و مواظبت باشه و هی بمبارانت کنه با کلمههاش، حرفاش، رفتارای مختلفش، هديههاش، سورپرايزاش و چه و چه، هيچکدوم جای خالی حضور فيزيکیش رو نمیتونه به طور کامل پر کنه. هيچکدوم به درد اون لحظه نمیخوره که دوای دردت فقط يه بغل امن و آرومه، که نداریش. هنوزم دور هميم ديگه، واقعيت اينه که هيچ کلمهای هيچ نوشتهای هيچ حرفی نمیتونه جای خالی تنِ آدمه رو پر کنه. هيچ کدوم نمیتونه نياز تنت رو برآورده کنه. هر اتفاقی هم که اين وسط ميفته، فقط منجر میشه به يه شهو-ت ارضانشده و همهچی رو بدتر میکنه. يادمه يه بار بهم گفتی که میفهمی اين قضيه رو، میدونی چهقدر سخت میشه گاهی وقتا همه چيز. و گفتی از نظر تو اشکالی نداره من رابطهی فيزيکی موازیمو داشته باشم، به شرط اينکه رسانهایش نکنم. ننويسمش تو وبلاگم. تو نفهمیش. خوب اول فکر کردم اوهوم، میشه. اما بعد يه شب که تو بغلم بودی برات تعريف کردم که امتحان کردم، که نشد. وقتی کنارمی، وقتی سرت تو بغلمه و دستام حلقه شده دورت، میتونم تمام نگفتنیهای دنيا رو برات تعريف کنم و خيالم راحت باشه که باورم میکنی. همون شب برات گفتم که نشد، نتونستم تنِ مرد ديگهای رو جایگزين تن تو کنم. برات گفتم اون حس هيچ از جنس وفاداری و خيانت و عذاب وجدان و اينجور واژههای عام هم نبود حتا، نتچ، به سادگی اين بود که دلم نخواست. چيزی که من لازم داشتم تنِ يه مرد نبود، تنِ تو بود و هرچهقدرم چشمامو میبستم باز میفهميدم تنِ اون آدم تن تو نيست. بهت گفتهم هزاربار، بعد از تو اينجوری شدهم که تن هيچ آدم ديگهای مزه نمیده زير زبونم. انگار بيشتر ازونکه قرار باشه لذت ببرم، سرخورده میشم از حسی که به جا میمونه. همهچی رنگ و روشو از دست داده. وسوسههه هست اما. يه بار که با دوستام داشتيم آی-نِوِر بازی میکرديم، گفتم من تا حالا هرگز با آدمی بدون عشق و عاشقی نخوابيدهم. حالا يا عاشقی دو طرفه، يا عشق يه طرفه، اما هميشه يه پای قضيه عشق بوده و دوستداشتن. تا همين الان که دارم اينا رو مینويسم همينجوری بوده. اما يه چيزی فرق داره. عشقهای قبلی عاشقیِ گذشتهم، هيچوقت من رو اينجوری پر نکرده بود که تو. اينه که انگار هميشه يه حسی ته دلم وادارم میکرد اينو يه جوری ثابت کنم. يه مرزی برای خودم قائل شم. اينبار اما، با تو، فرق میکنه همهچی. هنوز همين ادعای آی-نِوِر رو دارم چون تو تمام موقعيتهايی که پيش اومده، بر اساس همون جهانبينی قبلیم رفتار کردهم. اما اگه بخوام حسم رو به-روز-رسانی کنم، واقعيتش اينه که حس میکنم خوابيدن با مرد ديگهای، به صِرف لذت فيزيکی، هوس، يا هر ليبل ديگه، تو اشل رابطهی ما اونقدر هم بيگديلای نيست. هنوز اين حرفو میزنم که «نمیخوام با مرد ديگهای بخوابم»ها، اما ته دلم میبينم اين همآغوشیئه، ديگه بودن يا نبودنش مث روابط قبلیم اونقدر نکتهی مهمی نيست. بسکه عاشقیم ثابت شده بهم. و بسکه نيازی به اثبات مکررش ندارم. و بعد اصلن اينجوريه که ديگه اونقدرها پررنگ نيست هم برام. میدونم اون استيج فيزيکیای رو که با تو دارم، با هيچ مرد ديگهای نمیتونم به اين آسونیها داشته باشم. و خيالم راحته اگه همآغوشیای در کار باشه، همون لذتِ لحظهست، هوسه، و يک اتفاق طبيعی. میدونی چی میخوام بگم اصن؟ دارم میگم اين يه تغيير گندهست که تو من اتفاق افتاده، منی که خط قرمزام اينهمه غير قابل عقبنشينی بوده برای خودم، حالا نشسته اينجا و داره اينجوری فکر میکنه. میخوام بگم تا کجا نفوذ کردی توی رگ و پی زندگی من، چه جوری داری آی-نِوِرهای زندگی منو تغيير میدی، و اين تغييرات جاهايی داره خودش رو نشون میده که میدونم هيچکس ديگه به اين راحتيا نمیتونه هضمش کنه، جز خود تو. |
این به نظرم تمام نتیجه گیری این متن بود.
-----
و از خدا بخوایم که نامردی نکنه در حق شما. انگار که خوشبختین.
-----
راستی اصلا شما کامنت مطالبتو میخونی؟!!!
من فکر نکنم. چون جواب اون کامنتای خوبو که نمیدی هیچ، هیچ کجا هیچ اشاره ای هم نمیکنی، به کامنت گذارانت هم که سری نمی زنی.
انگار میای مینویسی و ٰفیشتٰ میری به کارات برسی....
در ضمن پنج شش سال بود می خواستم یه چیزی بهت بگم! این دایره لغات بی نهایت تو واینکه اینقدر قلم و دلت باهم خوب راه میان و همو اینقدر می شناسن واقعا حسادت برانگیزه
فقط دوس داشتم بدونم این هَچَله...اِم، از چه نوعشه خب؟
وقتي تو رگ هات نفوذ كرده ديگه هر كنار دريايي م بري، فرقي نمي كنه نيس باشه..والنسيا، يا گوتبرگ.... ياد الين آغوشش و بوسه ش تو ساحل مي افتي
...مسافت و حتي زمان چاره ي حل نيست..انگــــــــــــار.
و جالب تا وقتي بود، عمق حضورش رو تو درون م نمي دونستم!!!!آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه
چاره ش و نمي دونم....هم آغوشي هاي جايگزين ..يا سعي بر عاشقيت ديگر
khoda lanat kone in faselaro ke harkari kard in fasele kard...!