آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, August 23, 2009
پشت در اتاق عمل که نشسته باشی، حوصلهی حرف زدن نداری. بغلدستیت هم نداره. اشک ريختنت هم نمياد. حوصلهی موبايل و آیپاد و کتاب و هيچ مديای ديگهای هم نداری. نشستی شونه به شونهی چندتا آدم، بیکه يک کلمه با هم حرف بزنين. بیکه تا حالا با هم حرف زده باشين حتا. تو اون سکوت و بیکلمهگی اما، يه جور همدلی عجيب هست که وادارت میکنه بشينی همونجا و نری تو راهپلهها. حس تعلق میکنی. تعلق به جمعی که تا ده دقيقه پيش هيچ سهمی تو زندگیت نداشتهن، اما به واسطهی مردی که اونتو داره جراحی میشه حالا گره خوردين به هم. بعد اين همدلیئه عجيب آروم میکنه آدمو. بيشتر از هر حرف و کلمهی ديگهای. لابد برای همينه که آدمها مراسم عزاداریشون هفت شبانهروز طول میکشه. بسکه اون حس توی جمعبودگی به آدم آرامش میده. بسکه لازم نيست حرف بزنی و خودت رو و حست رو توضيح بدی. همه میدونن برای چی اونجايی. کسی سعی نمیکنه دلداریت بده يا واقعيت رو دستکاری کنه. نه. مرگ و زندهگی و بيماری و سلامتی، هر کدوم به اندازهی خودشون درست همون قدری که هست وجود دارن، لخت و عريان. و تو میدونی آدم کناردستیت هم میدونه اينو. هيشکی با هيشکی تعارف نداره. ممکنه زير عمل بميره. ممکنه تا آخر عمر بينايیش رو از دست بده. ممکنه فلج بشه. همه اينا رو میدونين و تو حتا حوصله نداری به سالهای قبل فکر کنی و راهروهای دانشکده معماری ملی و بوفهی دم دانشکدهی دندونپزشکی و الخ. دلت نمیخواد ياد کلاسهای آخر شب بيفتی و کاستهای شجريان و اون بستههه که سه سال دير به دستت رسيد و هزار و يک اتفاق خوردهريز ديگه. پشت در اتاق عمل که نشسته باشی، يههو ياد حس اون دوشنبهی کذايی ميفتی. وسط جمعيتی بودی که همه ساکت و بیحرف انگشتهاشون رو وی-شده گرفته بودن بالا. سکوت بود و همدلی بود که تو فضا موج میزد و آدم رو ناخوداگاه به کرنش وا میداشت. مهم نبود آدم کناریت کيه و چیکارهست. آدم بغلدستیت هم مث تو مچبند سبز داشت و همين کافی بود. آدم بغلدستیِ من هم مث من نشسته رو صندلی انتظار و سرش رو تکيه داده عقب، به ديوار. هر دو داريم ورود ممنوع روی در اتاق عمل رو تماشا میکنيم. هر دو چشم میدوزيم به دهن دکتر ببينيم مردی که اونتو جراحی شده چهقدر زنده میمونه. دکترِ اينجا هم مث همهی دکترای دنيا هيچ توضيح اضافی نمیده و مث هميشه میگه بايد تا فردا منتظر باشيم. مث تمام سريالا در اتاق باز میشه و يه تخت مياد بيرون که تنها هدفش رسيدن به آیسیيوئه. اين آیسیيو هم مث تمام آیسیيوهای دنيا پردههاش کشيدهست. ساعت چهار پردهها رو میزنن کنار که من و چند نفر ناشناس ديگه بی يک کلمه حرف بريم وايستيم هر کدوم مريض خودمون رو تماشا کنيم. من نمیدونم مريض آقای کنار دستیم کيه. اما میبينم وقتی میخواد رد شه اونم اشک تو چشماشه و مهربون نگاهم میکنه و سر تکون میده. هيچ کدوم از مريضهای اونتو ما رو تماشا نمیکنن. هيچ کدوم نمیدونن که ما اينجاييم حتا. همه طاقباز خوابيدهن و رو صورتهاشون ماسک تنفسه و قطره قطره وصلن به دنيا. اين پشت کسی از من نمیپرسه کیام و چیکارهی مريضام. اينجا يه آقايی که نمیدونم کيه مياد دستشو میذاره رو شونهم و يه آبميوه میده دستم.
|
|
Comments:
متن خیلی خوبی بود...لحظه هایی که ذهن آروم نداره را خوب نوشته بودید...ممنون
قلم شما را بسيار دوست مي داريم
Post a Comment
|