آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, September 23, 2009
چهجوری میشود که چیبپزم از چیبپوشم پيشی میگيرد
جلوی آقای نون سنگکای مکث میکنم. اين مکث يعنی نه که مردد باشم نون بخرم يا نهها، نه؛ يعنی شام چی داشته باشيم که با نون سنگک بشه خورد، علیرغم اينکه يکی از سختترين کارای دنيا، هندل کردن يه نون سنگک داغه. شب نمیشه قورمهسبزی يا زرشکپلو با مرغ خورد. امشب شبِ استيک و بيفتک و پاستا و شنيتسل هم نيست. حتا شب سبزیخوردنای پاککردهی عباس آقا هم نيست، چه برسه به سبزیهای تيره و خشن دکتر بيژن. اصن هر آدمی بايد درصدِ ترکيبی سبزیخوردن خودش رو داشته باشه. چهقدر شاهی با چهقدر ريحون، با چندتا تربچه، با چند پر نعناع که آدم نصفهشبی واسه دوتا ليوان موخيتو دربهدر خيابونا نشه -سلام عطا-. وقت دلمهی فلفلگوجهبادمجون نداريم امشب، باشه برای شبای بعد -بعله الی خانوم، چی فک کردین شما-. بايد يه چيزی درست کنم که سه سوته آماده بشه و احتياج مبرمی به نون سنگک داشته باشه. همينجوری که گوشی تلفن رو با گوش و شونهم نگهداشتهم، نصف پيازو رنده میکنم و نصف ديگهشو ساتوری. تفتش میدم با فلفل دلمهای و گوجهی خورد شده و رب و يه پر زعفرون، همونجور يه دستی. هويج و سيبزمينی استامبولیها رو خورد میکنم توش. اين سيبزمينی استامبولی هم ازون موجودات نازنين روزگاره، فقط حيف که پوست کندنش کار سختيه. آب میريزم روشون و در قابلمه رو میذارم. سبزی خوردنا رو میريزم تو آب. گوشی رو با اون يکی شونهم نگه میدارم و دستکش دستم میکنم. کبابتابهای و کوفته قلقلی با اينکه خوشمزهن، اما بوی گوشت و پيازشون رسمن تا سه روز میمونه رو دست آدم. گوشتا رو قلقلی میکنم. يه چی میگی که میزنم زير خنده، دو تا قلقلی پخش میشن کف آشپزخونه. يه دور آب سبزيا رو عوض میکنم. دوتا خيار خورد میکنم تو کاسه قرمزه، روش ماست میريزم. هود رو روشن میکنم بوی پيازداغ بره. پنجره تا ته بازه. يخ کردهم. قلقليا رو میريزم تو آبِ جوشاومده. نمک و فلفل و فيلان. سبزيا دور سوم، با مايع ضد عفونی. حواسم پرتت نشه بمونن سياه شن. شيشهفتتا آلو و يه مشت غوره و يه خورده ديگه نمک و خلاص. میچِشم. رقيقه و جانيفتاده، اما همهچیش اندازهست. سبزيا رو پهن میکنم رو پارچه آبشون بره. يه مشت سبزی رو ساتوری میکنم میريزم تو ماست و خيار، با يه پَر گل و چند تا تيکه گردوی خورد شده. ماست و خيار با سبزی خوردنِ تازه يعنی خودِ زندگی رسمن. گردنام بیحس شد الاغ، ولم کن برم ديگه. آبهای بغل سينکو با دستمال خشک میکنم. دو سه ديقه میشينم لب پنجره تا ته حرفامون جمع شه. هوا خنک و نمداره. دلم نمياد چايی بريزم. هود رو خاموش میکنم. دوست دارم آشپزخونه بوی غذای تازه و داغ بده، با نون سنگک. خونه زندهست. میرم لباسامو عوض کنم. |
چقدر قشنگ مينويسي
و اشتهابرانگیز.