آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, November 21, 2009
ليبل: چگونه روابطمان را سِرینسازی کنيم
يا بين خودمان بماند، ما آنقدرها هم که مینمائيم کوول نيستيم دستخط آدما مث امضاشون میمونه. رسمن بخشی از هويت آدمه. وقتی امضای طرف رو میبينی، يا فلان نوشتهی دستنويسش رو، ناخوداگاه يه تصوير ازش میسازی تو ذهنت، حالا گيرم نسبی. يه دورنمايی از شخصيت آدمه تو ذهنت شکل میگيره، بیکه استاندارد مشخصی داشته باشه. بعد، تو دنيای ديجيتال، تو همين مجازستان، تو وبلاگ و گودر و ایميل و نوت و کامنت و چت و الخ، رسمالخط و ادبيات آدما مياد میشينه جای دستخطشون. مدل نوشتن و نوع انشای کلمات تبديل میشه به بخشی از هويت اون آدم، تبديل میشه به امضای اون آدم. بعد کمکم اينجوری میشه که اگه کهنهی مجازستان باشی و روزها و ماهها و سالها خونده باشی آدما رو، ديگه لازم نيست به اسم زير نوشته يا آدرس بالای وبلاگ نگاه کنی. کافيه چشمت به دوتا کلمه بيفته، بی نام و نشون حتا، تا سهسوت دستخطشو تشخيص بدی، سهسوت نگارنده رو شناسايی کنی. بعد بعضی آدما هستن در زندگانی، مثلن من، که کلمهزايی میکنن. يه سری کلمهها و صداهای مخصوص به خودشون دارن که خب دستسازه، کپی و اقتباس و فيلان نيست. بعد تو يادته که اين کلمه مال توئه ديگه. که يعنی اگه ناغافل وسط فلان خيابون شهر افتاده باشه، تو میدونی يا از تو کيف تو افتاده وسط خيابون، يا از تو کيف يکی که بالاخره يهجوری دوست تو بوده، آدم تو بوده همرابطهی تو بوده. بعد بعضی رابطهها هستن در زندگانی، که رسمالخط شخصی خودشون رو دارن، ادبيات و آيين نگارش خودشون رو. که يعنی فلان کلمه از دل رابطهی دو نفرهی شما اومده بيرون، شخصیِ شما دوتاست. که يعنی کلمههه امضای رابطهست، حريم خصوصی رابطهست. بعد بعضی خوردهريزها خوردهرازها هستن در زندگانی، که جزو حريم خصوصی رابطه محسوب میشن. که وجود داشتنشون، که گفتنشون که شنيدنشون برای رابطه امتياز محسوب میشه. که آدمه رو از آدمای ديگه متمايز میکنه رابطه رو از روابط ديگه تفکيک میکنه. که تبديل میشه به کلمههای کليدی رابطه. بعد بعضی کلمهها هستن در زندگانی، که توی دل رابطه به دنيا اومدهن و افتادهن سر زبون جفتتون. يهجورايی درآمدِ رابطهن. عادت داری تو خود رابطه خرجشون کنی. دلت میخواد فقط خودت بشنویشون، فقط خودت بگیشون. خيال میکنی فقط خودت میشنوی و میگیشون، انگار خيابونهای دونفره باشن، خيابونهای شخصیِ رابطه. بعد بعضی خيابونها هستن در زندگانی، که جزو مسير هرروزهی تو محسوب نمیشن. که شامل جبر جغرافيايی نيستن. که يه جای دوری يه گوشهی پرتی از شهر دارن زندگی میکنن برا خودشون. که هيشکی خيال نمیکنه ممکنه گذار تو بيفته اونجا. اما يه روز از خواب پا میشی میبينی گذارت افتاده اونجا، وسط آخرين خيابونِ پرت دنيا. بعد همينجوری که داری در و ديوار خيابون رو تماشا میکنی واسه خودت، پات گير میکنه به يه سری کلمه که ريختهن کف خيابون. چشمت ميفته بهشون. آشنان. رسمالخطشون آشنا میزنه. يه سری جملههای دستساز تو قاطیشونه حتا. چندتا خردهکليد و يه سری خوردهراز و چارپنجتا اصطلاح و عبارت عاشقانه حتا، شوخی و جدی، عمدی و سهوی، همه افتادهن کنار هم. کمسواد هم که نيستی که، هستی؟ بعدِ يه عمر خيابونگردیِ مجازی و غير مجازی، اونقدر هوش و حواست سر جا هست که دستخط آدما رو از چار فرسخی تشخيص بدی. که بتونی آسمون رو ببافی به ريسمون و خطوط مرئی و نامرئی رو بگيری برسی به رشته و سر دراز و الخ. و الخ. و الخ. بعد بعضی الخها هستن در زندگانی، که چند قدم رابطه رو برمیگردونن عقب. که آشغالتراش میريزن کف رابطه. هيچ آدمی هيچ رابطهای از آشغالتراش نمرده، اما يه وقتايی که داری پابرهنه راه میری، میچسبن کف پات. اگه بدشانس باشی ممکنه حتا تيزیشون بره لای ناخون انگشت وسطیت. بعد کمکم ديگه پابرهنهگیت نمياد تو رابطه. يادت میمونه جوراب پات کنی. بعد میدونی بدی جوراب و وبلاگ و اينجور کلمهها و نوشتهها چيه؟ خوبیش اينه که يه سری جمله بوده که گير کرده بوده توی راه، حالا ريخته بيرون، خلاص شدی از دستشون. بدیش اما اينه که توی عابرِ از همهجا بیخبر، ميای میخونیشون، بعد میشينی بسط میدی تعميم میدی، بعد خوب قراره باز همه دور هم باشيم ديگه، مث سابق، تو اما نمیتونی مث سابق باشی. يا مجبوری وسايل شخصی رابطهمونو نبری تو خيابونای ديگه، که خوب لابد دوست داشتی که بردی، بعد حالا غصهدار میشی و میری سراغ يه راه جديد. يا سعی میکنی يه جوری قايمشون کنی که ديگه به اين سادگيا چشم من بهشون نيفته، که خوب اونم سخته، جفتمونو جورابدار میکنه. مضافن بدیش اينه که نه تنها خنگ نيستيم جفتمون، که حتا دنيا هم به شدت گِرد و کوچيکه. اينجورياست که گاهی وبلاگنوشتن، نوشتنِ نوشتههايی از اين دست، به هيچ دردی نمیخوره. نوشتنشون يه دردسرايی داره، ننوشتنشون يه دردسرای ديگه. من؟ من آدم حرف زدن نيستم، قبول، اما آدم نوشتنام. میدونم که میشد ننويسم و هيچوقت نگم که چه دوست نداشتم رد شدنم رو از فلان خيابونِ ناغافل، اما انتخاب میکنم که بنويسم که چه دوست نداشتم رد شدنم رو از فلان خيابونِ ناغافل. اين وبلاگ قرار بوده حرفای نگفتهی من باشه ديگه، با صدای بلند، «آنچه شما هرگز از زبان من نخواهيد شنيد». بذاريم همونی باشه که قرار بوده باشه. فوقش يه مدت جوراب پامون میکنيم ديگه، دتس نات ا بيگ ديل. |
آدم نوشتنید شما و چه آدم نوشتنید شما و چه آدم نوشتنی که هستید شما
و چه لذتی که میبریم ما ، چه حظی ، چه کیفی که میکنیم ما
ممنونیم .پاینده باشی . پاینده .همین
هيچ كپي مثل اصل نمي شه و اگر شد يعني خيلي زحمت كشيده پس عيبي نداره
هيچ كپي مثل اصل نمي شه و اگر شد يعني خيلي زحمت كشيده پس عيبي نداره
با جوراب پوشیدنت قطعا کسی موافق نیست
جوراب نپوشیدنت که محشرت کرده یا حداقل یکی از مهمترین دلایلش
اونموقع از 360 يكي از بچه ها شعراش رو برميداشتم برا رفقا اسمس ميكردم بعد ديدم زد بخش بلاگش رو بست حالا گير دادم بيا اينو بازش كن =))))
آخرش فقط كم مونده بود با اون طبع لطيفش هرچي از دهنش در مياد بهم بگه :دي ولي من كه بي تقصير بودم :سوت چون فقط به دوستاي خودم اسمس كردمشون از كجا ميدونستم زمين گردو كوچيك و متناهيه :سوت تازه اصن از كجا معلوم يكي ديگه خرابكاري نكرده بوده باشه >:)