آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, November 13, 2009 ..Land is burning فونتریيه کارگردان مورد علاقهی منه، بیشَکلی. از همون روزی که بعد از ديدن dancer in the dark تو سينمای حوزه هنری، با خواهر کوچيکه تا خود انقلاب پياده رفتيم بیکه يک کلمه حرف بزنيم فهميدم فونتریيه کارگردان مورد علاقهی منه. يا از وقتی داگويل رفت تو ليست سهتايیِ فيلمهايی که شدهن فيلمهای زندگی من، شدهن جهانبينیِ من. يا حتا وقتی بعد از ديدن idiots تعجب کرده بودم چرا هيشکی از اين فيلم حرف نمیزنه. يا از وقتی که ديدم بعد از هر فيلمی که از اين آدم میبينم، رسمن تا نصف روز خاموشم، دچارِ فيلمام. حالا بعد از ديدن آنتیکرايست بيشتر دوسش دارم حتا. سکانس افتتاحيهی فيلم عاليه رسمن. ازون سکانسهاست که میزنی عقب و تماشا میکنیش، بارها. بلافاصله بعد از سکانس افتتاحيه، وقتی در مراسم سوگواری زن بیهوش میشه، از حال میره و نقش زمين میشه، توی مخاطب با تمام گوشت و پوست غلظت دردش رو حس میکنی، بیکه کلمهای رد و بدل شده باشه. و بعد به تدريج، فرصت داری اين درد و اين رنج و زجر ناشی ازون رو ذرهذره بچشی، ذرهذره لمس کنی، عميق و بیواسطه. تقريبن همه در مورد فيلم متفقالقولان که پره از خشونت جنسی و صحنههای نفرتانگيز. خشونتی که در مرکز قاب تصوير قرار گرفته، کلوز-آپ، بیملافه، بیکه چيزی از چشم دوربين پنهان بمونه، بیکه دوربين خودش رو به نديدن بزنه. خشونتی که قبلترها شايد در salo ديده باشيم، نه به اين کيفيت اما. نهايت خشونتی که ما عادت داريم تحمل کنيم، خشونتهاييه از جنس Bittermoon، Piano Teacher. به زعم من اما، فونتریيه تو اين فيلم به شکلی صريح و بیتخفيف، مابهازای فيزيکی زجر روح آدمی رو به تصوير کشيده. خشن هست، نفرتانگيز اما؟ نه. قصهی فيلم تو همون سکانس اول تعريف میشه، ماهرانه، خوشساخت، موجز و بیتعارف. زوج ميانسال، کودک خردسالشون رو از دست میدن. چيزی که ما در ادامه میبينيم اما، ديگه قصه نيست، پروسهست، پروسهی درديه که اين دو آدم، He و She، متحمل میشن. زجری که بابت اين فقدان میکشن. و فونتريه با استادیِ تمام، اين دورهی کامل عذاب روحی رو، از شوک اوليه گرفته تا احساس درد، تا رنج کشيدن، تا زجر کشيدن، تا افسردگی، تا نااميدی مطلق، تا تسليم، تبديل به جسم کرده. که اگر قرار بود روح آدم در لباس جسم زجر بکشه، تجسم عينیش به تمامی همين فرايندی میشد که کارگردان به تصوير کشيده. زن، به عنوان آدمی که همواره با تقابل دو حس متضاد دست به گريبانه، نيمهی مادر (نيمهی مادر به مثابه اسطورهی گذشت و فداکاری، رام و منطقی و پذيرا) و نيمهی زن(نيمهی زن به مثابه تمنای جسم، خوی شهوانی زنانه، وحشی، خودخواه و خطرناک)، در سوگ اين غم بزرگ، در سوگ اين فقدان به عزاداری میشينه. درد کم نمیشه. درد تبديل به رنج میشه و تبديل به زجر میشه و زن رو تبديل به اهريمن میکنه. فونتریيه شايد در تصوير کردن اين سرشت اهريمنی قساوت به خرج داده باشه، اما من باور میکنم دردهای بزرگ، از آدمها شيطانهای بزرگ میسازن، هيولاهای خوشصورت. فيلم پر از سمبول و نماد و استعارهست. زن و مرد وارد کلبهای جنگلی میشن، خلوتای رؤيايی، با منظرهای بهشتی، و درست توی همين کلبه جهنم دونفرهشون شکل میگيره. کابوس و رنج و خشم و شهوت و ناکامی و سرخوردگی و نفرت. عناصر جنگل، فضای سرد و مهآلود، توهم صداها، حيوانات دور و بر، هر کدوم نماد بخشی از اين سوگواری سهمگينان، درد و زجر و نااميدی، يأس مطلق. و بعد، وقتی با تمام ظرفيتی که داری عذاب میکشی، تا سرحد مرگ شکنجه میشی، وقتی تاوان دردت رو به تمامی میدی، زخمهات شروع میکنن به خوب شدن، انگار که رسيده باشی به رستگاری. که حتا قبل از تيتراژ پايانی، قبل از اينکه ببينی فيلم تقديم شده به تارکوفسکی، فضای جنگل، موسيقی، مه، و سرمايی که زير پوستت حس میکنی، همه تو رو ناخوداگاه به ياد جنس رستگاریهای تارکوفسکی میندازن، گيرم فونتريه نيمهی حيوانی و زمينیِ رنجِ آدمهای تارکوفسکی رو تصوير کرده باشه، نيمهی هيولاهای ناشاعر.
|
فیلم پر از مظاهر معنوی و نشانه ی ظهور آقا بود ... تعجب می کنم چطور این چنین واظهاتی از چشمان ریزبین شما عافل مانده ...
گولبولت
راجه به بیتر مون ( مجبور شدم فارسی تایپ کنم) هم خداییش فیلم فوق العاده ای بود.
احمق ها رو دیدی ؟
وقتی من احمق ها رو دیدم تا یه هفته نمیدونستم کجام.