آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, December 2, 2009 که يعنی بعضی شبها هست در زندگانی، که آدم يکجورِ مِلوی خوبی حالش خوش است همينجوری برای خودش، سرش گرم است از يک چيزی، دلش گرم است به يک چيزی، يک برفِ يواش نمنمکای دارد میبارد بيرون، شامش را خورده، سير و پر، پانچو بهدوش ماگ شيرنسکافهاش را گرفته دستش نشسته روی مبل، چار زانو، نفسش هم بفهمینفهمی دارد از يک جای گرمی در میآيد، اصلن يک وضع گرم و مطبوعی، بعد برمیدارد اين کارتون Mary and Max را هم برای خودش تماشا میکند، که انگار اصلن ساخته شده برای تماشا کرده شدن در يک همچه شبی. حالا هی شما بيا بشين زير گوش ما از مصايب زندگی روضه بخوان و هزار و يک ورسيونِ جور و ناجور از عواقب احتمالیِ بطالت بچين جلوی چشم ما، هی بردار در مذمت خيالپردازی و رؤيابافی و عالم هپروت لکچر بده، هی مثنوی هفتاد من کاغذ آويزان کن روی ريمايندر روزهای ما؛ دريغ از يک جفت گوش شنوا حضرت، دريغ از نيم جفت گوش شنوا حتا. پ.ن. کتاب نداره اين مری اند مکس؟
|
ولی کلا از وبلاگتون خوشم اومد
قالبش و غرورش