آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, March 2, 2010
نمي دانم «مادام بواري» را خوانده ايد يا نه، توي برنامه گذاشته ايد بخوانيدش يا اصلاً به صرافتش افتاده ايد يا شايد اصلاً اسمش به گوش تان نخورده. «نمي دانم» در اول جمله به نظر خودم هم خنده دار است چون چرا بايد بدانم و مگر مي شود بدانم؟ «نمي دانم» اينجا حکم مسهل را ايفا مي کند مثل خيلي از کلمه ها و ترکيبات ديگر مثل «اساساً»، «اصولاً»، «قاعدتاً»، «قضيه از اين قرار است»، «متن بيانيه بدين شرح است»، «بگذريم»، «باورتان مي شود»، «بگذاريد بگويم» و خيلي کلمه هاي ديگر. من همين چند روز پيش خواندمش و هنوز از مخم بيرون نرفته. تبليغات براي کتاب بعضي وقت ها نقش منفي بازي مي کند. چيز مزاحمي است. يک عمر شنيده يي که «مادام بواري» يکي از شاهکارهاي ادبيات است و موقع خواندنش مدام داري از خودت مي پرسي واقعاً شاهکار است؟ کي به جاي شاهکارش مي رسم؟ الان بايد بفهمم شاهکار است يا بعد از تمام کردن کتاب؟ اگر به نظرم شاهکار نباشد حتماً ايراد از من است؟ اين تبليغ ها و نظرسنجي ها و ريويوها و نقدها بکر بودن کتاب را زائل مي کند. مثل مگس مزاحمي است که مدام مي آيد روي دماغت مي نشيند. اما اگر اين تبليغ ها هم نبود شايد هيچ وقت به «مادام بواري» نمي رسيدي. «مادام بواري» مثل شرابي است که بايد بماند و جا بيفتد. وقتي چهارصد و نود و خرده يي را تمام کرديد و از در پشتي کتاب زديد بيرون، همان وقت، وقت قضاوت درباره مادام بواري نيست. بايد بگذاريد چند روز بگذرد و ماجراها ته نشين شود و چند روز بعد يک روز که توي تاکسي نشسته ايد و داريد ورق کوچکي را که راننده به شيشه زده و رويش نوشته «مسافر گرامي لطفاً پول خرد بدهيد» مي خوانيد، بي هوا ياد بي رحمي گوستاو فلوبر بيفتيد که با شما چه کرد و نه فقط آدم هاي داستان خودش را که شما را هم از زير تيغ گذراند و نگذاشت آب خوش از گلويتان پايين برود. ياد مادام بواري مي افتيد که چقدر تقلا کرد و دست و پا زد و ياد شارل و رودولف و بقيه هم مي افتيد و باز به فلوبر فکر مي کنيد که بهتان باج نداد تا حتي يکي از شخصيت ها را از آن همه بيرون بکشيد و تبديلش کنيد به قهرمان و دوستش داشته باشيد و از کارهايي که مي کند و موفقيت هايي که به دست مي آورد خوشحال شويد.
خوشحالي خواننده، لذت خواننده و نفس راحت کشيدن خواننده به هيچ جاي فلوبر نيست. گلويتان را مي گيرد و فشار مي دهد و رنگ و رويتان قرمز مي شود و براي چند ثانيه دست هايش را شل مي کند و اگر دست هايش را شل مي کند براي اين است که مي خواهد قدرت بيشتري براي فشار دادن پيدا کند. مثل راننده يي که از دنده سه به دنده دو مي رود تا وقتي دوباره مي خواهد برگردد به دنده سه ماشين جان بيشتري گرفته باشد. فلوبر وسوسه هيچ کدام از آدم هاي قصه اش نشد و نخواست هيچ نشاني از خودش و علاقه اش و آن چيزي را که بهش اعتقاد داشت، بچپاند توي رمان و نظرياتش را درباره همه چيز از زبان يکي از شخصيت ها مطرح و ماندگار کند. مثلاً مي توانيد کتابي را باز کنيد و بخوانيد که نويسنده از قول يکي از شخصيت ها مدام از زندگي مدرن و از اينکه خانه هاي حياط دار را کوبيده اند و جايش برج ساخته اند، شکايت مي کند و توي چشم تان مي کند که چه چيز درست است و چه چيز غلط و چه چيز اين زندگي سرجايش نيست. بنابراين اصلاً در رمان حسرتي را نمي بينيد که مال فلوبر باشد و مال شخصيت هاي قصه نباشد. دست آخر نمي دانيد قضاوت فلوبر چيست و نمي دانيد زندگي در شهر را دوست دارد يا روستا را و نمي دانيد که به نظرش مادام بواري چطور آدمي بود. نمي دانم در روزگار فلوبر که احتمالاً بيشتر داستان ها هپي اند تمام مي شد و اصلاً رسانه آن جايگاه و آن وسعتي را نداشت که هر روز يک خبر بد به گوش تان برساند، داستان تلخ فلوبر و آدم هايي که به فنا رفتند و حتي يک نفرشان نتوانست از زير تيغ او جان سالم به در ببرد، چقدر باورکردني بود. اما حالا وقتي مادام بواري را مي خوانيد، مي گوييد خودش است؛ آينه يي است که گرفته اند روبه روي زندگي که سراغش را همه جا مي توانيد بگيريد. «مادام بواري» چنين کتابي است، بعد از يک هفته ولتان نمي کند و به خودتان مي آييد و مي بينيد ابتذال و سطحي بودن و خودخواه بودن اًما را به جسارتش، به درس نگرفتنش از زندگي و به پايان تلخش بخشيده ايد. مرضیه رسولی، اعتماد |
بعد تر فیلمش رو دیدم
اصلاً با این فیلم عاشق ایزابل اوپر شدم و چقدر هم درکش می کردم و حق رو بهش می دادم
الان هم می کنم