آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Wednesday, April 14, 2010

دارد دستم می‌رسد به آسمان

هميشه‌ی اين‌جور وقت‌ها را دوست دارم. وقت‌های برگشتن را، توی جاده، پنج‌تايی‌مان سير و مست و سرخوش. وقت‌های کباب و شراب و رفيق ناياب. سقف ماشين را داده بوديم کنار و صدای موزيک تا ته بلند بود و صدای بچه‌ها بلندتر. مثل هميشه‌ی اين وقت‌ها، يکی از آهنگ‌های ثابت‌مان می‌خواند چه‌قد حال چشات خووبه. حال‌مان خوب بود. حال من هم حتا خوب بود، بی‌که آن‌قدر مست باشم که خوبی حالم را بگذارم به حساب عرق کيوان. عرق کيوان هم نداشتيم ديشب. يک‌جور ودکای خوش‌بوی خوش‌طعم‌ای بود که با آب سيب عجيب جواب می‌داد. من نخورده بودم زياد. دماغم بی‌حس نشده بود هيچ. بچه‌ها با تمام صداشان با ابی می‌خواندند و من سرم را تکيه داده بودم به شيشه‌ی کنار، و با خودم فکر می‌کردم چه خوبم، بی‌که الکل توی رگ‌هام جاری شده باشد. سال‌ها بود که دلم می‌خواست چيزی به جز الکل بتواند اين‌جوری خوبم کند. حالا شده بود و حالا خوب بودم.

دارم مونيتور می‌کنم خودِ اين روزهام را. حواسم هست چه عطش‌ای دارم برای زندگی، چه چشم‌هايم برق می‌زند. حواسم هست دارم ادای آدم‌های خوش‌حال را درنمی‌آورم. خوش‌حال‌ام. حال‌ام خوش است از راه رفتن روی زمين. از اولين روزهای راه رفتن‌ام روی زمين، بعد از هزار سال. هزار سال عادت کرده بودم به هر تپه‌ی ناهمواری که رسيدم، دور بزنم، راه کنار تپه را بگيرم و بروم، طولانی، آرام، بی‌تنش. عادت کرده بودم به همه بگويم کوه‌نوردی برای سلامتی‌ام ضرر دارد. نمی‌شود. نمی‌توانم. ضرر داشت هم. تمام اين سال‌ها ضرر داشت. تا امسال. تا روز آخر سال. که يک‌هو ابر طوفان‌زا نازل شد و ديدم ديگر آدم چتر دست گرفتن نيستم. آدم پناه گرفتن زير سقف و پشت درخت. زدم بيرون. عجيب بود. ترس داشت. درد داشت. رفتم اما. بهت‌زده آمدم بيرون و ترسيدم و درد کشيدم و رفتم. هنوز تاول پاهام خوب نشده. حالاحالاها بايد راه بروم. اما خوبم. اين‌بار به جای دامنه، يک‌راست سينه‌ی تپه را گرفته‌ام می‌روم بالا. چشمم به قله است. اول‌های راه نفس‌هام به شماره افتاده بود، زياد، تا حد مرگ. اسباب و اثاثيه‌ام زياد بود، سنگين، پردردسر. توی همان دو سه روز، تا ته خط رفتم اما. تا ته خط که بروی يک‌بار، ترس‌ات می‌ريزد. شجاع می‌شوی. شجاع نه، قوی می‌شوی. خودم را تکاندم. تمام داشته‌های باارزش‌ام را گذاشتم زمين، پای تپه. تمام داشته‌های سنگين و گران‌قيمت زندگی‌ام را. با يک کوله‌ی مختصر راه افتادم به طرف بالا. روزهای اول هی برمی‌گشتم دامنه را نگاه می‌کردم، وسايلم را، شيب آرام و بی‌دردسر پشت سرم را. اما بوی اکسيژن خالص به مشامم خورده بود و تصميم گرفته بودم برنگردم پايين. به هيچ قيمتی. اولين بار بود که تصميم گرفته بودم. برنگشتم. به هيچ قيمتی. بالا رفتن سخت است. برای منِ دامنه‌پيمای تمامِ اين سال‌ها سخت است. آخرين بار که کوه کندم پانزده سال پيش بود. تمام اين سال‌ها داشتم به سنگ‌های کنده‌شده‌ام روغن می‌ماليدم. حالا دارم بالا می‌روم. نفس کم می‌آورم گاهی. زياد. دلم برای وسايلم تنگ می‌شود گاهی، زياد. هنوز هزار فرسنگ مانده به بالای تپه. می‌دانم غذای توی کوله‌ام کفاف راه را نمی‌دهد. می‌دانم دنبال غذا گشتن سخت است. برای من سخت است. برای منِ لای پر قو مانده‌ی تمام اين سال‌ها. لای پر قو کپک‌زده‌ی تمام اين سال‌ها. می‌دانم به بالای تپه هم که برسم، هم‌چين آش دهن‌سوزی انتظارم را نمی‌کشد. منظره‌اش بهتر است، آب و هواش هم. اما زندگی همين است که هست. گاهی اين‌ور تپه، گاهی آن طرف‌اش. اما می‌دانی، اکسيژن دارم. دارم نفس کشيدنِ واقعی را تجربه می‌کنم. دارم لذت می‌برم از دردی که می‌پيچد توی کشاله‌هام، شب، وقت خواب. حالا شب‌ها يک رديف مسائل جدی دارم که به‌شان فکر کنم، يک مشت مسائل واقعی. خنده‌ام می‌گيرد. از تماشای قيافه‌ی خودم در حال فکر کردن به يک مشت مسائل واقعی خنده‌ام می‌گيرد. اما واقعيت دارد. شب‌ها به يک مشت مسائل واقعی فکر می‌کنم و فارغ از حل شدن يا نشدن‌شان، لذت می‌برم. از داشتنِ مسائل واقعی لذت می‌برم.

بالاخره از روی ويلچر بلند شدم. لنگ می‌زنم عجالتن. دستم را بايد بگيرم به نرده، به ديوار، به درخت، به تو. دوست ندارم لنگيدن را، دستم را گرفتن به نرده و ديوار و درخت را، به تو را. اما پاهايم روی زمين‌اند. و لذت اين تجربه شب‌ها پماد می‌مالد روی دردهام. خوش‌حال‌ام.


Comments:
دست‌تان برسد به سقف آسمان دخترم
خوش برگشتید
 
وااااااااااااای آیدا چه طور به تصویر کشیدی این حال و روز رو؟
من ِ الان تو مسیر انتخاب رو انداختی تو سرازیری تصمیم...
اگه بگیرم این تصمیمو همین کوه پیمایی میشم که گفتی
اون بالا هم چیز خیلی خاصیس نیست...
شاید رنج و درد و تنهایی و طعنه هم داشته باشه اما...
چه خوب که تو راه افتادی و دور نزدی
چه خوب که نوشتیش و حالا منم خوندم
چه خوب که حالا منم تصمیم گرفتم کوه خودمو بیام بالا...
 
خوش حال ام ! به سبك شما چراكه باز هم پيدايت كرده ام .
 
long time no news!!! welcome back
 
http://mymadhouse.blogsky.com/1389/01/23/post-678/
آقای بلاگ اسپات خدا رو خوش نمیاد. من اعصابم بلورینه. چیکارش کردی آیدا رو؟

بعضی وبلاگ ها اعتیادآورند. نمیشه نخوندشون. آیدا کدوم گوری ای؟ وبلاگتو چرا ترکوندی؟ من اینقد نفهم نیستم که یادم بره یه روزی بودی، و یه روزایی چقد دیوونه ی بلاگت بودم. که حالا که نیستی بزنم لینکتو وردارم مث بی وجدان ها. چشت درآد روزی صد دفعه لینکتو وا میکنم که یه بارش سر جات باشی. خدا رو شکر از ترس همچین روزایی آرشیوتو کلا سیو کرده بودم داشتمش. چرا تو اینقد خری؟ حالیت نیس من عاشق وبلاگت بودم. اگه استامینوفنم یه روزی بخواد بذاره بره، با پورج و مطرود، من سکته میکنم که. خیلی کار غیرانسانی ایه که یکی که اینقد مرکز توجهه، یهو ول کنه بذاره بره. من اگه میرم و میام واسه اینه که اینجا کسی به کسی نیس. اصن کسی نباشه بهتره.

آخه گوسفند. فک کردی با این جست و خیز آهو شدی؟ ناراحتم از دستت. برگرد سر خونه زندگیت
 
Hum. No one changes overnight. Sounds scary.
 
آیدا جان کجا بودی؟؟؟
سراغتو از خیلی ها گرفتم و کلی نگران بودم
نکن این کارا رو
 
The Return of the Native
 
یهو بی‌ربط (با همه تفاوت‌هایی که نامطمئن، می‌دانم)...:
یهو خواستم‌ات
 
هی گفتم چی شده یعنی . بنویس این روزاتو همه رو حتا نرده رو .
 
پس داری یه آهوی واقعی میشی...
 
پس داری یه آهوی واقعی میشی
 
از این فرصت ها کم پیش می آید.اینکه یک نفر بنشیند و درباره ی چیزهای واقعی بنویسد. دوست داشتم تمام آنچه را نوشتی و برایم بزرگ شدی به همین یک بار خواندن وبلاگت.
eagerness.blogfa.com
 
دوست داشتم تمام تمام واقعیتی که نوشتیو...خیلی!!!
چقدر خوشحال شدم وقتی وبلاگتو باز کردم و دیدم دوباره اومدی
 
هورررررا برگشتی

بابا چانان گفتی نیاز به تغییر دارم که گفتم رفت تا یه سال دیگه
من عاشگ حرکتهای انتحاری-انقلابی ام

همیشه وسط بازی بمون، حتی اگه توپ خورد و دماغت خونی شد...
حداقلش اینه که لذت بازی تا آخر رو از دست ندادی
 
Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025