آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, May 24, 2010
سر حرفم وایستادهم. سر حرفم وایستادهم و از خودم در شگفتام و میدونم چههمه آدمِ پروژههای کشدارِ فرساینده نیستم. سر حرفم وایستادهم و از همهوقت قویترم و زندگی بر وفق مرادترمه و میدونم روزهای سختی در پیش دارم. دنیام یه جور عجیبی شده. انگار رفته باشم تو سونای بخار و جز یه قدمیمو نبینم. اولین باریه که اِشراف ندارم به جادهی روبروم، اما سرمو انداختهم پایین و کنارهی جاده رو گرفتهم و دارم میرم جلو. این توی مه بودن هیجانزدهم میکنه، نامعلوم بودنِ فردا سر حالم مياره، و جدید بودنِ راه، حواسم رو شیش دنگ به خودش جلب میکنه. دارم از خودم انرژی میگیرم. اعتماد به نفس دارم، زیاد. هرچند از اون آدمِ عاقلِ منطقیِ واقعگرا چند قدم فاصله گرفتهم و دوباره برگشتهم به حال و هوای اوایل دههی هفتاد. «فالو یور هارت»، ولی بیهیاهو، بیاحساساتیبازی، آروم و صبور و امیدوار، با پاهایی که رو زمینئه.
صبور؟ آدمهای دور و برم اینبار فراتر از حد انتظارم ظاهر شدن. هر کدوم مدل خودشون شگفتزدهم کردن. انگار برای اولين بار بود که میديدمشون. مامان رو که رسمن دارم دوباره میشناسم. انگارتر یه چیزی هست تو قصه، که همهمون رو عوض کرده.
اگه حالا بیای ازم بپرسی، جواب میدم که اوهوم، حالم خوبه و حتا خوشبختم. |
منم دیگه می تونم بگم خوشبختم ...
چه خوب
چه خوب
به گمانم 10 - 15 تا
دوست داشتم یه برش عرضی - مثل یه الگوریتم-از ری اکشنام بهت بدم
1-خماری بیدارشدگی از خواب صبح
2-ارتقاء حجم شش هام -تقریبا 5.5 لیتر
3-فشار رو استخوانهای باسن
4-shit
نمیفهمم شما ریدی به زندگی
یا مردم دارن زندگی ریده مال میکنن